#65 - هوف!

+ بلخره درست کردم این قالبو! :) البته حالا که فک میکنم میبینم اگه نوشته های عکسا رو آبی میکردم خیلی بهتر میشد، اما اشکال نداره.. ایشالا دفه ی بعد :دی
++ یکی از ویژگیای بد لینک دادن تو بیان اینه که لینکایی که دوس داری اول از همه باشن، میرن آخر و تو نمیتونی کاری بکنی :|:|:| این فک کنم تنها ویژگی بد بیان باشه البته :)
+++ خابم میاد.
++++ پریروز یکی از دندونای عقلم تصمیم گرفت لثه مو بشکافه و تِرای کنه واس بیرون اومدن! بعد دکتر میگه "باید صبر کنی ده دوازده روز دیگه، نوکش بزنه بیرون تا بتونم برات جراحیش کنم!" و موضوع اینه که دقیقن ده روز پس از اون تاریخ، مرحله یکِ سیزدهمین دوره المپیاد نجوم ایران (:|) برگزار میشود :-" :-"
خوب من الان چی باید بهش بگم خوب؟ تو دندون عقلی؟ تو یه جو عقلم تو اون کله ت (باید بگم مینا الان! :>) نداری که! تو به این فک نمیکنی که من میخام ده روز دیگه مرحله یک بدم؟
+++++ و این روزها بیشترین جمله یی که از من میشنوید این است: "لُپّام قرینه نیستن!" (بخاطر باد کردن جای دندون بی عقلم)
++++++ انقد طول کشید درست کردن قالب، که نشد دلخوشیامو بنویسم :| احتمالن تیکه تیکه تو نوت گوشی مینویسم و وقتی پونصد تا شد، میذارمش اینجا یهو :)
+++++++ فردا با پریماه کلاس داریم *___*
++++++++ به شدت به دعاهای شما بلاگران عزیز جهت قبولی در مرحله اول سیزدهمین المپیاد نجوم و اخترفیزیک جمهوری اسلامی ایران نیازمندیم. :-رسمی
+++++++++ من رفتم بخابم.
[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۳۹ ق.ظ]

#64 - برایت همبازی پیدا کردم هیولا! :)

امروز :)
یکی از بهترین روزهای عمرم :)
با مامان جان دوتایی رفتیم بیرون، تصمیم گرفته بودیم چند ساعتی همه ی دغدغه هایمان را از ذهنمان دور کنیم :) اولش نمیدانستیم چه کار کنیم؛ من دلم برای فیلم دیدن در سینما به شدت تنگ شده بود... اما سینما هیچ چیز به درد بخوری نداشت! یعنی درباره هیچکدام از فیلمها، از زبان دوستان هم سلیقه در فیلم (!!) اَم چیزی نشنیده بودم که بخواهم هیچکدامشان را ببینم. همینطوری سر در گم وایساده بودیم دم در سینما که یکهو یک عنوان توجهم را جلب کرد :))))
"سلام بمبئی" !! :D
با آرنج به مادر زدم و با نیش باز و خنده، نشانش دادم. خیلی جدی گفت: «میخای بریم ببینیم؟»
هیچ اطلاعاتی درباره فیلمهای دیگر روی پرده نداشتم، ولی این یه قلم را مطمئن بودم فیلم چرتی است. اما نازلی اینا که با هم دیگر بعد مدرسه رفته بودن و دیده بودنش، میگفتند از شدت بی مزگی و چِرتیش، کلی خندیده اند!! خوب من هم در آن لحظه به تنها چیزی که نیاز داشتم یک خنده از ته دل بود! دست مامان را کشیدم و دوتایی رفتیم تو :دی
فیلم را هم که نیازی نیست بگویم، دقیقاً همانجوری بود که نازلی تعریف کرده بود. ولی بی شوخی، و جدا از تمام ضعف و ضُعوف (!) عی که فیلمنامه و کارگردانی و این هایش داشت، کلی خندیدیم. به تمام جاهایی از فیلم که دُوز هندی بودنش میرفت بالا، به رقصیدن های آن عده ی رقاص و "سلام بُمبئی" خواندن هایشان. واقعن فیلم جالبی بود :))) مخصوصن آن تیکه ی آخر فیلم که گلزار خیلی یهویی فهمید ده سال است که بابا شده و کاملن منطقی و بدون هیچ واکنش احساسی ای با موضوع برخورد کرد :دی

از فیلم و چیپس و ماست موسیر خوردنمان بگذریم؛ از سینما که بیرون آمدیم، دیدیم خیابان پر است از مغازه های مانتو و پالتو فروشی! یک گشت چند ساعته هم در مغازه ها زدیم و خوش گذشت، با اینکه شدیداً از پُرُو لباس بدم می آید! اما پس از این همه مدت، تفریح خوبی بود. البته چیز خاصی عایدمان نشد :|
و اما بهترین و کیوت ترین اتفاق!!
همینطوری که داشتیم از پیاده رو رد می شدیم، به یک بساطِ عروسک فروشی رسیدیم. یک نگاه کوتاه به عروسکهایش انداختم و آمدم رد شوم و بروم، که دیدم یک جفت چشم درشت سبز روشن از لابلای عروسکهای گُنده، بهم خیره شده! نمیدانم در نگاهش چه جاذبه ای (!) وجود داشت که متوقفم کرد و وادارم کرد خم شوم و آن را از میان هروار عروسکها بکشم بیرون. و وقتی بیرون کشیدمش... میتوانم حسم در آن لحظه را، به حس لوسیا کلارک تشبیه کنم، وقتی از جعبه کادویی که ویل برایش خریده بود، آن جوراب شلواری زرد راه راه را بیرون کشید:



ذوق و شوق من در آن لحظه، دقیقن برابر است با ذوق و شوق لو در این عکس :) امیدوارم این فیلم را دیده باشید، اسمش Me Before You است و توی اینستاگرام هم خیلی غوغا به پا کرد، خلاصه اگر ندید همین الان بگذارید دانلود شود که نصف عمرتان بر فنا بوده و نمیدانستید :دی

داشتم عروسکه را میگفتم!! اسمش مُصَیّب است، یک میکروب نارنجی با موهای سیخ سیخ و زبان بیرون زده :) نگاهش کنید آخه!



مُصیب از نمایی دیگر:



بله دیگر... خلاصه مُصیب را خریدم و خوشحالی امروزم کامل شد :)
حُسن ختام برنامه (!!!) هم این بود که وقتی بر میگشتیم توی ماشین و میخواستیم راه بیفتیم به سمت خانه، چشم جفتمان در یک لحظه افتاد به کله پزی آن بغل خیابان! بعد دوتایی بهم نگاه کردیم و از ماشین پیاده شدیم به مقصد کله پزی. و چون خییییلی وقت بود نخورده بودیم، عین این ندید بدید ها یک دست کامل سفارش دادیم! کله پزی خیلی خفنی هم نبود، اما واقعاً چسبید! جالبیش هم این است که وقتی آب اول کله پاچه هه را خوردیم، جفتمان کامل سیر شده بودیم و نمیدانستیم با باقیش چیکار باید بکنیم :)) این بود که گفتیم کله پز محترم بقیه اش را بریزد توی ظرف و ببریمش خانه :)

دلتان نخواهد، این هم عکسش است! ببخشید، نشد خیلی لاکچری و اینا عکس بگیرم :دی


قسمتی از بدن مصیب عزیز را هم مشاهده میکنید که آمده بود کله پاچه بخورد :))))))

الان هم به عنوان پایان برنامه، میخواهم بنشینم اینترستلار را برای بار هفدهم ببینم، که دلم بد جور برایش تنگ شده... اما قبلش باید یک سر و سامانی به این قالب و این وبلاگ بدهم، و لیست دلخوشیهایم را هم بنویسم :)

+ این چالشِ رنگی توسط جولیک عزیز راه اندازی شده، شما هم توش شرکت کنید که هنوز یه روز وقت دارید :)
جولیک جان؛ همینجا ازت تشکر میکنم و از ته قلبم آرزو میکنم مادر جان بهارت اون بالا بالا ها خوشحال باشه و جاش خوب باشه. تولدتم مبارک. :)
+ روح همه مامانایی که پر کشیدن شاد... 💙
[دُختَرِ هَيولا] [سه شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۴۶ ب.ظ]

#63 - خستگى هایش در نمیشوند!

این چن وقت پوکیدم از شدت درس خوندن =))
ولى فردا اولین روز تو این دو هفتست که بیست و چهار ساعت کاااامل خونه ام و تصمیم گرفتم از شیش صب تا دوازده شبشو به خوش گذرونى بپردازم بدون کوچیکترین فکر به درس خوندن و مرحله یک و اینا! یه لیستِ گنده اى هم الان قراره با مامان بنویسم و فردا با مامان دو تایى بریم بترکونیم :دى
اولش روزِ تعطیلیمون چهارشنبه بود و قرار بود با الهام برم بیرون. ولى بعدش امتحان پریماه افتاد سه شنبه و نتیجتن، کلاسمون یه روز جلو افتاد و سه شنبه رو تعطیل کرد. الهامم چون تحویل پروژه داشت نتونست باهام بیاد، و یهو من به فکرِ اون پُستِ جولیک که یه بار تصادفى خونده بودمش افتادم. برگشتم رو به مامانم و بهش گفتم قضیه فردا رو. یهو چشاش از خوشحالى برق زد 🖤 و با یه خوشحالىِ خییییلى زیاد گفت باشه :)
ینى... اگه ما بچه هاى نامرد قدر نشناس، به مامانامون پیشنهاد تفریح ندیم، اونا هیچوقت به این فکر نمى افتن؟؟
چطورى یه آدم میتونه تمام مدت بدوه که بچش هیچى کم نداشته باشه از زندگى، و اون وقت خودش از درون بپوسه و متوجه نشه...؟ واقن این یکى از اون سوالاى عجیبِ زندگى منه! که یه نفر چجورى میتونه پنج صُب با زور چشاشو باز کنه و پاشه واسه دخترش -دختر گاهَن قدرنشناسش!!- "سالاد شیرازى" درست کنه، بخاطر اینکه تا هشت شب مدرسه ست و لوبیا پلوى ناهارش بهش بچسبه!!! عجیب موجوداتین این مادرا!!!

+ باشَد که از فردایمان نهایت لذت را ببریم :))
+ هر چن وقت یبار یاد ماماناتون بندازید که زندگى کنن؛ بدون اینکه به خوشحالىِ و رضایت شما فک کنن!
[دُختَرِ هَيولا] [دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ب.ظ]

#62 - بدا خوب شدن! خوبا بهتر! :)

• زود قضاوت نکنیم. حتى درباره کسایى که همه درموردشون بد میگن!

• ینى اون روز داشتم میرفتم که آخر آخرا واسه "ب" استیکر چش قلبى بفرستم؛ انقد که حالمو یهو خوب کرد!! :)

 یکى از تنها کساییه که ما واقعاً براش مهمیم و دوستمون داره و برامون دل میسوزونه. با اینکه بعضى وقتا یکم رفتاراش عجیبه! =))

[دُختَرِ هَيولا] [يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۴۳ ب.ظ]

#61 - به دو ثانیه از کل عمرتون به شدت نیازمندم...

هر کى اینجا رو میخونه...

لطفاً، لطفاً، لطفاً؛ همین لحظه، یه دعاى دو ثانیه اى اما از ته ته ته ته ته دلش واسه یه بنده خدایى بکنه که مشکلش حل شه...

خواهش میکنم...

💙

[دُختَرِ هَيولا] [شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ]

#60 - ینى میخام بهت بگم ما تو مقیاس کیهانى فقط یه مشت گرد و خاک محسوب میشیم که بین کهکشونا پخشیم!!!

مورچه بودنمونو اون وقتى با تمام وجودم حس کردم که، داشتم فصل ٦ اخترفیزیکِ شومز و میخوندم، که درباره دنباله دارها بود. و تمام مدت هى بهشون میگفت اجرام کوچک، اجرام فسقلى! و کم جرم؛ که نیروى گرانشى که به هم وارد میکنن انقد کمه که میشه ازش صرف نظر کرد. ینى میخام بگم یه جورى بود که قشنگ حس میکردم قطر دنباله دارا نهایتن یکى دو متره!!!

بعد که اومدم سوال حل کنم و به شعاع دنباله دار نیاز داشتم، رفتم پیوستاى ته کتابو دیدم.

شعاع دنباله دارو زده بود حداقل ده کیلومتر =))

ینى اگه یکى از اون "اجرام فسقلى" یه وخت بخورن به زمین؛ نصف یه شهر به مساحت تهرانو لَِه میکنن =))


یا اون وقتى که "ب" داشت کیهان شناسى درس میداد و گفت، کلِ عالمو میشه با تقریب خوبى تخت در نظر گرفت؛ بعد من گفتم پس این همه ستاره و سیاره و اینا عالَمو یه ذره م ناهموار اش نمیکنن؟ و جواب داد،  عالم مث یه صفحه صاف که یکمى روش غبار نشسته!!!  و تو مقیاسِ عالم، میشه از جرم و حجم بعضى ستاره ها ام صرف نظر کرد چه برسه به سیاره ها!!!


جدى جدى؛

چرا ما انقد ریزیم و خودمون حالیمون نیست؛ و تازه خودمونو خیلى بزرگ و خفن و اینا میدونیم؟!! چرا فک میکنیم اگه خودمون یه وقتى ناراحتیم و دلمون گرفته هیشکى دیگه نباید شاد باشه، میریم عقده هامونو رو بقیه خالى میکنیم؟؟؟

ما فقط یه مشت غباااریم... غبار!!!

[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۵۴ ق.ظ]

#59 - چهرازى چه کردى با من...!

اینو بذارید تو گوشتون و باهاش بخونید متنشو...

+ چرا سرگردونی؟

– سرگردون؟ خیره شدم.

+ به چی؟

– خیره‌م. نگو هیچی.

+ باشه نمی‌گم. هنوز نگات نکرده؟

– می‌کنه. وایسا همین‌جا.

+ جمشید جانم، تو چرا این‌قد دیوونه‌ای؟ نمی‌کنه بابا.

– این بود هیچی نگفتن‌ات؟ می‌گم می‌کنه دیگه. باید صبر کنی.

+ صبر می‌کنیم خب. تا کی حالا؟

– معلوم نمی‌کنه؛ بعضیا زود، بعضیا یه‌عمر طول می‌دن تا نگات کنن. اما همه بالاخره نگا می‌کنن.

+ یعنی می‌گی یه‌عمر وایسیم این‌جا؟

– نه بابا، الاناس دیگه نگا کنه.

+ حالا گناه من چیه باید یه‌عمر وایسم؟

– گناه نیست، دوستمی. مال تو هم بود من وامیسّادم.

+ مال من که اصن یادم نیس کِی بود، کی بود.

– بعد به من می‌گی دیوونه.

+ حبیب حالا خودمونیم.

– خودمونیم، ولی در عین‌حال دلبرم هست. اونم بگو!

+ همون. این‌که گاهی نگات می‌کنه بالاخره. این‌جا معطل چی وایسادی؟

– نه. کی نگا می‌کنه؟

+ باو تو راهرو، سلام وُ احوال‌پرسی، وقت ناهاری، هواخوری، هفته‌ای یه‌بار یه نگاهی می‌کنه. خودم دیدم.

– آها اونا رُ می‌گی؟

+ آره، اونا.

– من اونا رُ نمی‌گم.

+ ینی تا کی باید وایسیم؟

– بهش گفتم می‌شه بنگری؟

گفت بفرما. گفتم از اونا که بقیه رُ می‌نگری نه، می‌شه دلبرانه بنگری؟ گفت برو بابا. رفت با یارو جدیدیه.

+ از کی این‌جا وایسادی؟

– صپّ زود.

+ حالا اومدیم وُ نکرد.

– می‌کنه. وایسم می‌کنه. امید داریم.

+ حالا که سخت داره یارو جدیدیه رُ می‌نگره.

– خب یه‌هو دیدی وسطش خواست این‌جا رُ بنگره، باس باشیم دیگه.

+ اگه بنگره هم باز از اوناست.

– اونا هم خوبه. اما شایدم خوبش کرد. دلبرانه‌ش کرد.

– واسه همینه سرگردونی؟

– می‌گم خیره شدم. نگو هیچی یه‌دیقه.

+ کی می‌ریم سرگردون؟

– حرف مفت نزن. حالم خوبه.

+ حالا اگه یه‌هو کرد چی؟ اگه دلبرانه نگریست چی؟ نقشه‌ت چیه؟

– یه‌دیقه این‌جا هفت‌آسمانُ می‌درم برمی‌گردم.

+ آخ آخ بعدش‌م دوباره وامیسّیم؟

– جمشید جدیدیه داره می‌ره. نیگا.

+ کجا می‌ره؟

– نمی‌دونم. دارن خدافظی می‌کنن.

+ خدافظی نیست دیوونه. بیا این‌ور یه‌دیقه، نمی‌خواد نگا کنی.

– ایناها بابا، دارن روبوسی می‌کنن.

+ بیا. بیا بیشین این‌جا.

– سیگار داری؟

+ یه‌کم استراحت کن، بعد دوباره برو.

– آره از صبح یه‌لنگه‌پا وایسادم.

+ گفتم بهت.

– بابا جمشید بالاخره نیگام می‌کنه.

+ کور بودی الان؟ ندیدی؟ باز هی نیگام می‌کنه، نیگام می‌کنه.

– چی رُ ندیدم؟

+ هیچی. می‌گم… آره به‌نظر منم بالاخره نیگا می‌کنه.

– پاشیم خب.

+ حالا اینُ بکشیم، بعد.

– آخ آخ جمشید، رفت.

+ کی رفت؟

– دلبر رفته بابا. نیست. دیدی گفتم.

+ چی گفتی؟

– گفتم که یه‌هو نگا می‌کنه، من نباشم فک می‌کنه از صبح نبودم.

+ حبیب بیا بشین، فکری نمی‌کنه.

– می‌کنه.

+ جون هردومون، اصن هیچ‌فکری نمی‌کنه.

– می‌کنه. سیگار داری؟

+ اگه می‌کرد، کرده بود تا الان.

– بابا بعضیا بیش‌تر طول می‌دن. تقصیر تو شد.

+ دیوونه‌ایا.

– بس که نمی‌نگره.

+ خب خسته شو.

– خسته‌شم که بشم عین تو؟ که یادت نمی‌آد.

+ آخه این‌طوری به چه‌دردی می‌خوره؟

– به این درد که یادمه؛ صبح که پا می‌شم، تا شب یادمه.

+ حالا که رفته، باز باید وایسیم؟

– تو برو من یه‌دیقه این‌جا چیز دارم.

+ سرگردونی؟

– سرگردون؟ خیره شدم به آفاق مغربی. تو چی می‌دونی...


دل‌مون تنگه. تو بیا. مگه نگفتی سر می‌زنی؟ تابستون کش می‌آد تا می‌تونه. خیلی تنگه. با این‌که حتا پاییزم نیست. من دیوونه‌م؛ درست! اما من نکردم. نفهمیدم چی شد به‌خدا. خیلی فکر می‌کنیم مگه ما چی‌کار کردیم که می‌گن دیوونه‌س. قیافه‌مون شبیه پدرزن ونگوک شده: دستان زیر چانه، با کلاه، نگاه غم‌آلود. بیا گل‌خونه کن، ایام سرده وسط این‌همه تابستون قلب‌الاسد. یادمون رفته دیگه اون های‌وُهوی و نعره‌ی مستانه‌مون. چند وقتیه دیگه کسی دندونامون رُ ندیده. قدیما بیش‌از این اندیشه‌ی عشاق می‌کردی. چند وقتیه خسیس شدی. یه‌هو شدی. رفتی دیگه سر نزدی. انگار یادت ما رُ رفته باشه. ما اما هنوزم از یادت کم نکردیم.نباش خسیس، تو بیا. من دیوونه‌م؛ درست. ولی مگه تواَم دیوونه نبودی؟ مگه همیشه سر نمی‌زدی؟ ما هنوزم خیال‌مون جمعه، آخه قرارمون همینه. می‌زنه بارونا عاقبت. نگرانی این‌همه نیم‌روز ِ تفته می‌گذره. امید داریم. گیریم ته دل‌مون گاهی یه‌ذره هول می‌کنیم: نکنه به‌عمرمون قد نده. هی می‌خوایم بگیم: بابا نکن هدر، تو بیا. آخرش که می‌آی، حتا روزی که ما دیگه نباشیم. خب حالا زودتر بیا. نگا، به‌خدا شاید دیگه هرگز چیزی نسرودیما. دیروقتیه نشستیم منتظر اومدن‌ات. بیم است کو یه‌هو دیگه برنخیزد از رخوت بدن. بیا او را صدا بزن. واسه ما زشته این‌همه لابه‌التماس. جلو دیوونه‌ها کلی پُز دادیم. گفتیم می‌آی. زمین نمی‌ندازی‌مون. دیروقتیه موندیم روو زمین. کجا پیدات کنیم؟ یه‌بارم تو بیا، بی‌که ما بگردیم. جان ما ممکنه درفزاید، اما از حسن شما کم نمی‌شه. باشه، بگو من دیوونه‌م. اصن کی خواست عادی باشه؟ هیچ‌وقت. حیفه آخه این‌همه دور. کی گفته دور؟ تنگه دل‌مون. تو بیا. چشم‌مون چند وقتیه به دره؛ اگه بدونی...!

[دُختَرِ هَيولا] [شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۵۷ ب.ظ]

#58 - خوبه حالِ من

اِهِم اِهِم

هیولا، باید اعتراف کنم دیشب موقع خواب، دوباره یه سیل عظیمی از دغدغه های ذهنیم که بیشترشون یه سری ناراحتیا از خودم بود رو ریختم رو نُت گوشیم که شاید بعدن اینجا پُستشون کنم. ولی امروز انقدر خوب بود؛ انقدددر خوب بود و بهم چسبید که دلم نمیاد الان اونا رو بریزم اینجا و دوباره بشون فک کنم و شاید دوباره حالم بد شه.

احتمالن در جریانی که این هفته چقد حالم گرفته بود. ینی چنتا اتفاق بد با هم افتادن (البته تعدادشون اونقدرا زیاد نبود؛ ولی بد اتفاقایی بودن. بــــَد!) و اینطوری بود که کلن یه چیز بدی کل وجودمو گرفته بود. به همه چی یه جور بدی نیگا میکردم... ازون حالایی که همتون تا حالا بهش دچار شدین حتمن.

ولی امروز پرِ حال خوب بودش برام. با اینکه اتفاق خیلی بزرگی عم نیفتاد که بگم دلیلش این باشه. حالِ دلم همینجوری خوب بود.

دیدین آدم خودش که خوبه بقیه رم خوب میکنه؟ الان دقیقن اونطوری ام. و  ازونجایی که من هر وقت حالم خوب باشه میشینم واسه خودم تحلیلات فلسفی از جهان اطرافم ارائه میدم، بدین وسیله نتایج تفکرات و تعقلات امروزم را خدمت همگان ارائه مینمایم:

اول از همه. شاید به نظر شما این موضوع واقن بدیهی باشه. به صورت تئوری، برا منم بدیهی بود اما وقتی اومدم در عمل باهاش مواجه شدم، اولش راستش قبول کردن این حقیقت خیلی برام سخت بود. قبول کردن چی؟ اینکه «قرار نیست فقط با کسایی که مث خودت فک میکنن بهت خوش بگذره.»

به عبارت دیگر، شما میتونی از لحاظ فکری، قطب مخالف یه آدم باشی، اما باهاش سخت بهت خوش بگذره. (البته دوتایی تنها اگه باشیم اونقدر بم خوش نمیگذره. ولی کلن چرا.)

من امسال مدرسه مو عوض کردم، و از دوستام جدا شدم و از پارسال به این فک میکردم که نکنه دوستای جدیدی که میان سر راهم روم تاثیر بد بذارن؟ بلخره دوسته دیگه...

ولی الان نمیگم کاملن، ولی با تقریب خوبی میشه گفت که دارم انرژی خوباشونو میگیرم و انرژی بداشونو ول میکنم که ازم رد شن و برن. خیلی وقتا شده که این دوستای جدیدم فقطط انرژی منفی ریختن وسط! اما من تازه کم کم دارم موفق میشم انرژی منفیاشونو ازشون نگیرم. واسه همین چن وقته که خیلی بیشتر داره باهاشون بهم خوش میگذره.

حالا ازونا که بگذریم (احساس میکنم این چن وقت خیییییییییییلی درموردشون حرف زدم و فک کنم خسته شده باشی)

یا مثلن دیشب داشتم به این فک میکردم که جو خونمون چقد خوبه و چقد دوسش دارم. شلوغیشو دوست دارم، کوچیک بودن خونه مون و کم بودن جا رو دوست دارم، با تمام مشکلاتش دوست دارم جوی که تو خونه مون هست. خودت که در جریانی  اوضاع خونه مون یه وقتایی چقد قاراشمیش میشه. ولی... دیشب که من و الهام نشسته بودیم تو اتاق و بخاری برقی روشن کرده بودیم و دور خودمون پتو پیچیده بودیم از سرما، و مامان داشت به طرز پر سر و صدایی دنبال یکی از کتابای امین، کل خونه رو زیر و رو میکرد و خود امین ام داشت بلند بلند اون طرف درس میخوند و تلویزیون عم روشن بود که بابا داشت فیلم میدید، به این فک کردم که خوبه. من همین خونه رو دوست دارم. من این جوِّ گاهن متشنج و معمولن-و تقریبن!! مهربون و صمیمی رو ترجیح میدم به یه پنت هاوس شونصد متری تو خفن ترین و های کلاس ترین نقطه تهران، که توش هرکی واسه خودش خلوت خودشو داشته باشه و کاری به کار هم نداشته باشن. من آدمی ام که روابط اجتماعیم خیلی خوب نیست. آدم گوشه گیری هستم و از این موضوع عم اصلا بدم نمیاد. واقن دوست دارم سکوتو آرامش و خلوتی رو. ولی یه کنج خلوت کوچیک داشتن تو این خونواده روترجیح میدم به داشتن یه فضای بزرگ. دوست دارم جا برای خیالبافی تو ذهنم داشته باشم. خیالبافی کردن یکی از بزرگترین آرامشای دنیاست. و واقن اونایی که از لحاظ مادی همه چی دارن و همه چیشون اوکیه، از این لذت محرومن. طفلکیا.

اصن خوبه خونمون. جاش عم خیلی خوبه. مرکز شهر، بغل انقلاب، آدم هروقت دلش تنگ شد میتونه بزنه به انقلاب و حالش خوب شه. من به شخصه اون هیاهو و شلوغی مردم تو انقلابو که میبینم حال خوب کنه برام. لذت داره برام. دوست دارم ساعتها برم بشینم تماشاشون کنم دانشجوهایی رو که سعی میکنن کتابای مورد نیازشونو پیدا کنن. عاشق کتابایی که کتابفروشیا رو میگردن و آخرش با یه پاکت پر کتاب میرن میشینن تو یه کافه دنج، یه چیزی میخورن و کتابشونو میخونن. یا اون دستفروشایی که اونجا هستن و سعی دارن وسایلاشونو بفروشن. تو انقلاب هر قشری از جامعه که فکرشو بکنی هست. همه جور آدمی رو میبینی. از توجه کردن به این تنوع آدما لذت میبرم... و قطعن یکی از جاهای مورد علاقم همونجاست، میون شلوغیای میدون انقلاب، روبروی دانشگاه...


اینم سومیش، و شاید مهمترینش.

تصمیم گرفتم ازین به بعد مهربون تر باشم با همه. بهشون آرامش بدم. حال خوب بدم. با تیکه انداختن حالشونو بد نکنم. اگه اونا حالشون بده و دست خودشون نیست و بهم تیکه میندازن یا هرچی، سریع جوش نیارم و نرم که جوابشونو بدم. نه. مسابقه دو که نیست. قراره حس خوب به همدیگه بدیم که بعدن به خودمون برگرده. اصن قرار نیستش بفهمیم که کی دندون شکن تر جواب اطرافیانشو میده و خفن تر تیکه میندازه!!

میدونی هیولا... این عقایدو قبلنم داشتم. عقاید کلیشه ای ای هم هستن. اما الان یه جورایی دارم عقایدمو امتحانشون میکنم. و تو موقعیتی قرار گرفته م که دارم بهشون عمل میکنم. و این خیلی حس خوبی به آدم میده... :)

نمیدونم چیکار کرده م که الان داره انرژیش بم برمیگرده. اما... دو هفتس "حال" خوبی دارم. حال خوب منظورم این نیس که غم و غصه نداشته باشم؛ مشکل هست زیادشم هست ولی حس میکنم هیچی نمیتونه این حال خوب ته دلمو خراب کنه. مث اون جمله ی  اون حکیمه که اسمش یادم نمیاد شدم که میگه، [و به هر نیک و بد، زود شادان و زود اندوهگین مشو، که این فعل کودکان باشد...]، تازگیا یه حسی ته دلم جوونه زده که هر بدی و خوبی ای که برام پیش میاد اون قدری که قبلن از درون تحت تاثیرش قرار میگرفتم و درگیرش میشدم، الان نمیشم. نمیدونم قصه چیه و چرا انقد یهو عوض شدم و چرا بدون تلاش اونقد زیاد، این ویژگی خوب رو پیدا کردم...


ولی... ته تهش که فک میکنم... حس میکنم دارم کم کم بزرگ میشم هیولا... :)


چقد حرف داشتم :)) چقد حال خوب دارم هنوزم. خدا جونم شکرت. شکرت. شکرت.

[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۱۴ ب.ظ]

#57 - دردی که فراتر است؛ حتی فراتر از ده!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
[دُختَرِ هَيولا] [شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۲۰ ب.ظ]

#56 - ..................

امان از امروز

امروز ما طلوع عشق را تجربه کردیم و غروب سرنوشت را

چشمانمان وقت رفتن سراسر شور بود ، شعف بود، شادی بود و در برگشت اشک بود ،آه بود، ناله بود

وقت رفتن ریحانه میخندید ،پارمیدا میخندید، وقت برگشت هیچ کس نمیخندید!

امروز یکی به شوق دیدن ستاره رفت و با حسرت دیدار خورشید برگشت

مادر

 ای جاری‌تر از خورشید

تمام زندگیم درد میکند

دلم نوازش های مادرانه میخواهد

مادر

گریه کار کمی ست برای توصیف نداشتنت


امروز سخت ترین غروب را تجربه کردیم در برگشت از فرودگاه در گذر از بهشت زهرا

وقتی که دیگر ریحانه مادر نداشت


[دُختَرِ هَيولا] [جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۱۰ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan