#2 - جاست ترایینگ تو اعلام حضور=)

هیولا جانم

من فقط سه ساعت و نیم دیگر فرصت دارم تا پروژه شیمی ام را تمام کنم، اهداف خرداد ماهم را لیست کنم و برای دوستانم یادگاری بنویسم. وضعیت بدنی ام هم اصلا خوب نیست و فردا امتحان ریاضی هم دارم!!

چقدر بی نظم شده ام این روزها...

فعلا باید به کارهایم برسم. سر فرصت نامه‌ام را کامل می‌کنم. :):

[دُختَرِ هَيولا] [جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۲۸ ب.ظ]

#1 - آغاز!

هیولای عزیز زیر تختم،
سلام!

لطفا خودت را انکار نکن؛ چون هم گناه داری و هم به خاطر اینکه من مطمئن هستم که تو جایی زیر تخت من قایم شده‌ای و شبها که من خوابم سراغ یخچال می‌روی و غذا می‌خوری...

نه! نمی‌خواهم تو را از خانه مان بیرون کنم یا از بالکن اتاقم بیندازمت در پنجره‌ی گاراژ متروکه‌ی روبروی خانه!

فقط می‌خواهم همانجا زیر تختم بمانی... تا گاهی با تو درد و دل کنم!

آخر می‌دانی... خواهرم که سرش حسابی شلوغ است، وقتی به خانه میرسد آنقدر خسته است که با لباسهایش دراز می‌کشد و گوشی به دست خوابش می‌برد...

دوستانم هم با اینکه خیلی خوب هستند ولی طوری نیستند که بشود همه حرفهایم را به آنها بگویم...!

می‌دانی، من قبلتر ها یک دفتر خاطرات داشتم که هر چیزی برایم اتفاق می‌افتاد آنجا می‌نوشتم؛ خطاب به یک دختر خیالی به نام "لی‌لی".

اما دیگر در آن دفتر نمی‌نویسم؛ چون اگر امین ببیند دفتری دستم است و دارم چیزی می‌نویسم، بعداً یواشکی می‌رود که بخواندش! اما اینجا را دیگر نمی‌تواند پیدا کند...

نمی‌دانم چرا اما با تو بیشتر از همه احساس راحتی می‌کنم!

هیولای عزیزم، خوشحالم که زیر تخت من زندگی می‌کنی که من تنها نباشم. ❤️✨

قربانت، آیلار:)
[دُختَرِ هَيولا] [پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۰۷ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan