#16

یکی از ارزشمند ترین هدیه هایی که خدا امروز بهم داد این بود که دو نفر از خوبا، (مامانم و عمه‌) وقتی حواسم نبود با عشق خالص بهم خیره شدن و بهم گفتن "آیلار، چقدر دوستت دارم...!"

دلخوشی یعنی همین :)
[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۴۴ ب.ظ]

#15

کم کم هوا داره سرد تر میشه و روزا کوتاهتر... بادی که تو کوچه میوزه با خودش بوی پاییزو میاره... حس خوب راه رفتن تو برگای زرد... و نگاه کردن به درختایی که با تمام توان کمی که تو استخونای چوبیشون مونده سعی میکنن آخرین برگای سبزی که باقی موندن رو رو شاخه هاشون نگه دارن... نور خورشید کم سو تر میشه و بیشتر وقتا پشت ابرای بارونی قایم میشه و...

کم کم داره پاییز میشه...

پاییز، فصلی که با تمام وجود حسشو دوست دارم! قدیمترا پاییزو به خاطر اون شعر اخوان ثالث دوست داشتم و فصل مورد علاقم اگه ازم پرسیده میشد، پاییز بود اما حالا... حالا پاییزو حس میکنم، با تمام وجود... غمی که تو وجودشه رو میفهمم... این غمی که پاییز میندازه به جون آدم غم قشنگیه، دوسش دارم... پاییز برگایی که فکر میکنن طلایی شدن و دیگه هیچی کم ندارنو از درختا میریزه پایین و رفتگر هم جاروشون میکنه... پاییز اشک آسمونو در میاره... اشک زمینیا رم همینطور... پاییز خیلی نامرده، ولی با تموم نامردیاش، با تموم نامهربونیاش... دوسش دارم...

پاییز جان لطفا امسال هم مهربون باش و کمکم کن آدم بهتری بشم... اومدنت مبارک :)


+ آهنگ مناسب واسه دلگرفت های پاییزی... [🔗]


[دُختَرِ هَيولا] [يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۱۲ ب.ظ]

#14

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
[دُختَرِ هَيولا] [سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۰۸ ق.ظ]

#13

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
[دُختَرِ هَيولا] [پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۲۰ ب.ظ]

#12

رنگى رنگى...

حتى اسمشم لبخند میاره رو لب آدم! 😊

من هر وقت تو زندگیم به جایى برسم همیشه خواهم گفت، که اگه رنگى رنگى نبود، من الان مث یه جنازه گوشه اى افتاده بودم و کاملاً مرده بودم! نفس میکشیدم، فعالیتاى زیستى بدنم رو داشتم اما زندگى... نه... زندگى نمیکردم...

اتفاق بدى که برام افتاد و من رُ حدود شیش ماه کاملا برد تو کما رو هیچوقت فراموش نمیکنم... شیش ماهِ تموم؛ هرگز یادم نمیاد تو اون دوران از ته دل خندیده باشم؛ هرگز تصویرى از خاطرات خوش از اون دوران ندارم... من یه دختر پونزده ساله ى نوجوون بودم که بخاطر یه اتفاق تلخ از لحاظ روحى کاملاً مرده بود! تا باخودم تنها میشدم یه ورق کاغذ برمیداشتم و شروع میکردم به نوشتن بغضهام...جذب کردن تمام انرژى منفیهاى دنیا در حالیکه وضعیتم اونقدر هم بد نبود! و اینطورى با دستاى خودم داشتم دنیاى خودمو خراب میکردم... همینکه بیکار میشدم یه هندزفرى میکردم تو گوشم و هر چى آهنگ غمگین داشتم (ینى تقریباً تمام پلى لیستم!!!) پلى میکردم و باهاشون اشک میریختم... و این فاجعست براى یه دختر پونزده ساله که اتفاقا تواناییهاش هم کم نبود، ینى اگه میخاست واقعاً میتونست به یه جایى برسه!

میتونست اما چون امیدى به زندگى براش نمونده بود فک میکرد نمیشه. و ابلهانه هرکسى که تلاش میکرد بهش انرژى مثبت منتقل کنه رو از خودش میروند. باورتون نمیشه ولى من از جملاتى مثل "اگه میتونى رویاسو ببینى پس میتونى انجامش بدى" یا "تنها چیزى که غیرممکنه، خود غیرممکنه!" متنفر بودم! به نظرم میومد اونا از جاى دیگه اى اومدن؛ فک میکردم چون اینجا ایرانه نمیشه توش هیچ کارى انجام داد! خجالت میکشم بگم اما خودمو لعنت میکردم که تو ایران بدنیا اومدم... و با اینکه تو اون روزاى تلخ خدا رو از یاد برده بودم و خیلى دوسش نداشتم، این خدا بود که نجاتم داد... از یه راه خیلى جالب!

یه روز که داشتم بدبختیهام و دلتنگیامُ به توان صد میرسوندم تا پستشون کنم تو وبلاگم،  یه چیزى -نمیدونم اسمشو چى میذارید، بستگى به اعتقاداتتون داره.. من اسمشو میذارم "الله"! بعضیا بهش میگن دست سرنوشت، بعضیا بهش میگن کائنات... اما من فک نمیکنم کائنات بوده باشه چون کائنات هرچى که ازش خواسته باشى و اصطلاحاً جذبش کرده باشیرو برات آماده میکنه اما من چیزى جز منفى واسه خودم جذب نکرده بودم... و اینطورى به خدا بودن خدا پى بردم.. بعد اون اتفاق با خودم گفتم قطعا یکى هست که تو اوج گمراهى کمکمون کنه... دبش به حال ما موجودات بدبخت بسوزه و دستمونو بگیره... و ترجیح میدم با اسمى که خودش دوست داره صداش کنم؛ الله... قدرت برتر زندگى من..

داشتم میگفتم؛ یه چیزى باعث شد ناخود آگاه رو اسم یه وبلاگ تو بخش وبلاگهاى تازه آپدیت شده ى بلاگفا کلیک کنم... از قالب ساده وبش خوشم اومد و کمى از مطالبشو خوندم... و بعد اون بنر طلایى رو دیدم!! :) ظاهرش جالب بود و خوب منم روش کلیک کردم و سایت باز شد و خیلى از قسمت جهانگردى و وبگردیش خوشم اومد، اما فقط سرسرى مطالبشو نگاه کردم و ازش گذشتم.

چند وقت بعد دوباره برگشتم وبلاگ همون دختر، که حالا باهاش دوست شده بودم و اسمش "زهرا" بود. و دوباره بنر رنگى رنگى رو گوشه وبش دیدم. اوندفعه چون محدودیت زمان داشتم نتونسته بودم خیلى مطالبو نگاه کنم اما این دفعه کاملاً مطالب رو خوندم؛ و همون شب بود که من تصمیم گرفتم خاکسترى بودن رو تموم کنم و براى همیشه یه آدم رنگى بشم که تمام تلاششو میکنه دنیا رو یه کوچولو بهتر کنه و به چند نفر دیگه هم یاد بده که این کارو انجام بدن. هنوز نوشته اون شبو دارم، و یادمه به عنوان شوخى نوشتم "آیلار ورژن ٣-تغییرات این نسخه:  بازدهى بیشتر با حذف کردن باگ منفى نگرى از وجود!"


ازون روز حدود یک سال و نیمه که داره میگذره و من شاید هنوز به ایده آلهام نرسیده باشم اما قسم میخورم، از روزى که این عهدو بستم تا همین حالا که دارم اینا رو تایپ میکنم -و دستمم درد گرفته!!! :دى- از زمین و زمان نشونه هایى به سمتم اومدن که مطمئن بشم اشتباه نکردم، آدمایى که هرروز بهم امید دادن؛ و شما هم از اونا هستید، تیم عزیز رنگى رنگى؛ و آغازشون بودید... آغاز "من" بودید، و بخاطر همین تا ابد دوستتون دارم. از همینجا میخام به تمام کسایى که این متن طولانیرو خوندن (و امیدوارم پشیمون نشده باشن و وقتشون هدر نرفته باشه!) این جمله رو که اتفاقاً رو بیوى یکى از فوتبالیستاى مورد علاقم، خامس رودریگز هم هست بگم که، "اگر به خودتان باور داشته باشید، حتى آسمان هم نمیتواند محدودیت شما باشد..."

به امید روزى که مرزهاى آسمون رو هم پشت سر بذارم، و مطمئن باشید اون روز قطعاً این لحظه و شما رو به خاطر میارم.


از طرف آیلار صدایی؛ یه دختر کوچیک با آرزو هاى خیلى بزرگ...


+ اینجا رو ببینه، اگه کسی هست که این وبلاگ رو میخونه و هنوز با این مجموعه بی نظیر آشنا نشده!

[دُختَرِ هَيولا] [سه شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۱۴ ق.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan