#130 - سخن بگو.

سلام رفقا؛
شاید عده ى زیادى نباشید که به اینجا سر میزنید
اما میدونم که چند نفرى هستن که خاموش و بى سر و صدا وبلاگم رُ میخونن و من فقط یه آى پى دارم ازشون.
دوست دارم بدونم نظرتون درباره عقایدم، حرفایى که اینجا میزنم و کلن خودم، چیه.
یا شاید دلتون بخواد حرفى رو بهم بزنید و دوست داشته باشید نفهمم کى هستید اما بتونم جوابتونوُ بدم. ولى چون کامنت دونى وبلاگ خصوصیه، اگه ب صورت ناشناس حرف بزنید نمیتونم جوابتونو بدم.
خواستم بگم توى لینک هاى منوى وبلاگ، یه لینک هست به اسم پیام ناشناس که مربوط به یه ربات تلگرامى ه؛
اگه حرفى داشتید که برام بزنید و ته دلتون مونده، خوشحال میشم بخونمش:)
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_5RkADwk
[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۷ ب.ظ]

#129 - آدم که نباید خودشُ گول بزنه!!

هضم کردنش خیلى سخت بود؛ حسابى تکونم داد
ولى باید بهم یادآورى میشد...
بعد از گذشتن این همه سال و این همه پیشرفت تو فکر کردن و به اشتراک گذاشتن عقاید و باب شدن یه فاز بسیااار گسترده ى روشنفکرى کاذب، توقع داشتم حداقل اصول اولیه ى "روشنفکر بودن" رو -هر چند در ظاهر- رعایت کنیم:))
اما بعضى هامون از لحاظ طرز فکر، هنوز همون جایى وایسادیم که بیست سال پیش واساده بودیم... تنها فرقش شاید این باشه که اون موقع موضوع قضاوتامون چیز دیگه یى بود و الان چیز دیگه یى..!
و بدترین چیز اینه که نمیـتونى قانعشون کنى که دارن کار زشتى میکنن!!

+ یکى از بزرگترین ترسام اینه که حتا خودمم بعد این همه کلنجار رفتن با خودم و سعى واسه جهان سومى نبودن، قاطى شون شده باشم.
++ شاید من خودمم آدم مناسبى واسه گوشزد کردن این نکته ها نیستم... ولى خب حداقل تموم تلاشم همین بوده که باشم...
[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۷ ق.ظ]

#128 - پرنده مُردنیــست...🕊🖤

شاید یکى از بزرگترین انگیزه ها و دلخوشى هاى هممون تو همه این سالها، این بوده که داریم پشت میز و نیمکت هایى درس میخونیم که یه روز یه آدم بزرگ پشتشون درس میخونده... که یه روز اون آدم دقیقاً تو سن ما و با شرایط ما و عین ما، درس میخونده؛ زنگ ناهارا تو همین حیاط یا پیلوت میشسته و ناهار میخورده؛ و تو همین راهروها با دوستاش میگفته و میخندیده... این فکرا بهمون امیدوارى میداد که شاید ما هم بتونیم یه روز حتا یه درصدِ اون موفق بشیم و به علم خدمت کنیم؛ همونطورى که اون کرد...

امروز؛ یکى از بزرگترین افتخارات سمپاد و فرزانگان، جهانى رو که شگفتیهاشو به خوبى درک کرده بود، ترک کرد. امروز سمپاد بزرگترین مایه ى مباهات خودشو از دست داد... و ما همه عزاداریم بابت از دست دادنش...

راستش، آقاى الف چند ماه پیش که داشت درباره ى رسالت آدم ها تو دنیا صحبت میکرد؛ داستان چپ کردن اتوبوس شریف -که مریم میرزاخانى هم بینشون بوده- رو برامون تعریف کرد. و گفت که چطورى از اون همه آدمِ تو اون اتوبوس، فقط مریم و دو نفر دیگه جون سالم به در بردن و مریم سالهاى بعدش کلى افتخار کسب کرد. و من دارم به این فکر میکنم که شاید رسالت مریم همین بوده؛ اینکه بیاد و آگاهى ما از فیزیک و ریاضیات رو یه لِول جلو بندازه و بره... و مطمئنم موفق شده؛ در واقع به بهترین نحو ممکن رسالتشو انجام داده...:)

[دُختَرِ هَيولا] [شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۴ ب.ظ]

#127 -.as ALONE as the moon is

مثکه دوباره رفتم توو لاک همیشگى خودم:]
غمگینه یکم؛ ولى خب انگار من آفریده شده م تا احساس تنهایى کنم:))
[دُختَرِ هَيولا] [پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۲ ب.ظ]

#126 - اصلاً انگار ما با دل تنگ زاده ایم... دلمان براى هر چیز کوچک چقدر تنگ است...

واژه یونانی برای "بازگشت" nastos است. Algos به معنای "رنج" است. در نتیجه nostalgia یعنی رنج ناشی از آرزوی ناکام مانده ی بازگشت... 
انگلیسی ها می گویند homesickness یا در آلمانی Heimweh. این اما،مفهوم مهم را فقط به عنصر مکان فرو می کاهد. نوستالژی به درد بی خبری ، به ندانستن می ماند.تو از من دوری و نمیدانم بر تو چه گذشته...
یک سال گذشته از آن روزهایى که با هم میخندیدیم... با هم گریه میکردیم... با هم از تمام باورهایمان دفاع میکردیم... حالا... حالا من این سر شهرم و تو آن سر شهر؛ سهممان از هم فقط یک صفحه ى چت شده؛ که نصف جملاتش حرف از دلتنگى میزند و نصف دیگر، دوستت دارم هاى از ته دل...
میگویند وقتى چیزى را دارى قدرش را نمیدانى تا وقتى از دستش بدهى...
من میدانستم چه دارم؛ اما هیچوقت فکر نمیکردم از دستش بدهم...!
... امان از این حس غریبانه دلتنگى...!
[دُختَرِ هَيولا] [سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ق.ظ]

#125 - امروز؛ امروز؛ و امان از امروز:]

این حجم از قشنگى و حالِ خوب؛ فقط واسه بیست و چار ساعت بى سابقست...:]

نمیخام بنویسم ـش چون مطمعنم واسه همیشه اولین روزِ سوم دبیرستانمو یادم میمونه:)

[دُختَرِ هَيولا] [يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۶ ب.ظ]

#124 - !Blinded by the lights

ینى میخام بهت بگم؛ شاید بعضى وقتا اوضاع خیلى افتضاح باشه

ولى... هنوزم خوشگلیاشو داره!! زندگى رو میگم...

مرسى آدمِ مهربونِ رباتِ "چت ناشناس؛ که با وجود اینکه نیتت از چت چیز دیگه اى بود ولى بهم راهو نشون دادى!

مرسى بخاطر اون نیم ساعت؛ چون قطع کردى نتونستم بابتش ازت تشکر کنم :]

مرسى "ز"، ازینکه به فکرم بودى

مرسى "داش حسین" توییتر فارسى؛ بخاطر یادآورى دوباره ى بدیهیات به من..!


+ فقط چند سال دیگه تحمل کن. بعدش میتونى زندگىِ خودتو بسازى. خوبیش اینه که مجبور نیستى تا آخر عمرت این وضعیتو تحمل کنى:]

[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۵ ب.ظ]

#123 - دارم تو یه دریاى غم غرق میشم؛ که هیچکدومش مال خودم نیس؛ تموم وجودم آرزوشه که میتونستم یه کارى براشون بکنم

حال همه خوب باشه؛ همه...

مخصوصن اونایى که یکى از کسایى که براشون مهم بوده رو از دست دادن...

حال "ر" و "ن" و اون یکى "ن"، سه روز مونده به کنکور خوب باشه، حداقل سر جلسه یادشون نیفته... نیفته... نیفته......

کاش حال "ن" خوب باشه...

کاش غما  یهو میرفتن، دیگه پیداشون نمیشد...!٠

و کاش "به دست آوردن" و "مرتب شدن" تو ذات طبیعت بود؛ بجاى "از دست دادن" و "بهم ریختن"...

[دُختَرِ هَيولا] [دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ب.ظ]

#122 - کاش انقد ضعیییف نباشید؛ زشته:))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
[دُختَرِ هَيولا] [پنجشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۵۰ ب.ظ]

#121 - کاش میشد برم تو تنظیمات خودم، ریسِت فَکتورى رو بزنم، برگردم به همون تنظیمات اولیه خودم. همه چیو فراموش کنم و حتا یه آدم دیگه بشم...

گاهى وقتا دلم میخاد از خودم فرار کنم. دلم میخاد برم یه جا که فکرام نباشن، اصن هیشکى نباشه. دلم میخاد یه مدت زیادى برم تو یه جنگل دور افتاده زندگى کنم بدون اینکه کسى باهام حرف بزنه. مجبور نباشم با هیچکدوم از آدماى حال بهم زن اطرافم روبرو بشم، مجبور نباشم مدام باهاشون کنار بیام... حاضرم پیه ندیدن اون عده انگشت شمار و حال خوب کنو هم به تنم بمالم، ولى مجبور نباشم اینا رو تحمل کنم. کاش همتون از زندگیم برین بیرون:)
- شاید یکى از این آدمایى که صحبتشونو کردم خودم باشم حتا :)))) منو ازین منجلاب بکشین بیرون.
[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۸ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan