#117 - ملت عشق از همه دینها جداست، عاشقان را ملت و مذهب خداست...:)

دیشب رفتم احیا. بر خلاف دو شب قبلى. راستش من خیلى با این گریه زارى هاشون حال نمیکنم؛ همیشه معتقد بودم بجاى اینکه کار اشتباهتو انجام بدیو بعد سعى کنى با گریه ماس مالیش کنى، ولش کنى بهتره. فک کن خدا بخاطر اون اشتباهه تو رو نبخشیده. اینجورى بعدش بهتر عمل میکنى. بهتر ازینکه ته دلت قرص باشه ک شب احیا میرم دو قطه اشک میریزم بخشیده میشم و بهشت بر من واجب میشود و فلان. این روش حداقل رو من که خیلى بیشتر جواب داده تا اینجا. حالا کار نداریم.

دیشب، وقتى از بین جمعیت داشیتم میرفتیم سمت خونواده دختر خاله ى مامانم که جا گرفته بود برامون، چشمم افتاد به آدمایى که واسه احیا اومده بودن. همه جور آدمى بود. وقتى میگم همه جور، ینى همه جور!! پیرزنا و پیرمردایى که از سبکى باد میتونست ببردشون، یکم جوونترا با یکى دو تا بچه، جووناى بیست و چند ساله با هر نوع اعتقادى. بعضیا چادرى، بعضیا بد حجاب، بعضیا آرایش کرده، بعضیا نکرده. بعضیا تیپ رپرى (!) بعضیا هم ساده.

اون لحظه با خودم گفتم خدایا؛ اینا هرکدومشون یجورى بهت اعتقاد دارن؛ شاید مسلمون خفن نباشن؛ شاید نمازخون نباشن اما همشون یه ویژگى مشترک دارن

اینکه به تو اعتقاد دارن... به عنوان یه کسى که میشنودشون و امید دارن که جوابشونو بده. اجابتشون کنه...

من دیشب واسه احیا رفتن دلیل داشتم. اونم این بود که میخاستم واسه دو تا از دوستام دعا کنم. چون یه تحقیق روانشناسا هست که ثابت کرده آدما وقتى یه جمعیت بزرگى تشکیل میدن و هم زمان همشون به یه چیز فک میکنن، توجه زیادى از طرف کائنات جلب میکنن. منم میخاستم توو این جمعیت از خدا بخوام؛ که جوابمو بده...

دیشب خدا کنارم نشسته بود. بهش گفتم، در کوى نیک نامان، ما را گذر ندادند... گر تو نمیپسندى -جون مادرت- تغییر دِه قضا را...

و خدا لبخند زد... با اینکه چیزى بهم نگفت. حرفى نزد اما میدونم که فکراى خوبى داشت میکرد...:)

خلاصه که، با اینکه نون هنوز با پدر و مادرش مشکل داره

با اینکه اون یکى نون همچنان داره زیر بار مشکلاتش خورد میشه

اما... یجورایى میدونم الان حال جفتشون از دیروز بهتره:)

[The Moonwalker] [يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan