#136 - کاش تابستون کش میومد تااا میتونست.

تابستون جالبیه حقیقتن. اولین تابستونیه که اییین قدر توش دارم کار مفید انجام میدم غیر خابیدن. عین روزاى عادىِ سال مدرسه میریم؛ درس میخونیم؛ امتحان میدیم... فقد هوا یکم با حالت روحىِ من جور در نمیاد متاسفانه که اونم تا یه ماه دیگه اوکى میشه.
این روزا چیزاى زیادى از ذهنم میگذرن؛ ترس از تموم شدن الان؛ که یکى از بدترین موانعیه که سر راه لذت بردن از لحظه ى حال ه. ولى خب کاریش نمیشه کرد؛ همه ى آرزوم اینه که کاش این روزا تا ابد ادامه داشت... ولى دیگه کم کم داره روزاى آخر میرسه... و حس میکنم قراره خیلى زودم هم برسه! عین اول دبیرستان که تا به خودمون اومدیم مجبور شدیم از هم خدافظى کنیم و جدا بشیم...
اما المپیاد فرق داره. حتا دوران دانشگاه هم به اندازه المپیاد خوش نمیگذره به نظرم. حال "پ" رو که میبینم میفممش. خودمم این ترسو دارم، خودمم موقش که برسه حس میکنم قراره خیلى ناراحت شم...
ولى خب، بیخیال. هرچه باداباد..."ن" یه پیکسل داره که روش نوشته؛ "نگذار جز به شادمانى بگذرد." و به نظرم خیلى درسته، بهتره به یه سال دیگه فک نکنم و از همین الان لذت ببرم با ته وجودم؛ و نذارم نامهربونیاى آدما حالمو بد کنه. نذارم بدیاى اطرافم حالمو بگیره ، فقد از خوبیا لذت ببرم و رد شم. باید خوشحال ترین باشم، زیباترین خاطرات زندگیمو بسازم...

- یه حجم زیادى حرف واسه گفتن دارم؛ وقت گفتنشون نیست... باید یه تایمى گیر بیاد که خالى کنم هرچى مرنده تو دلم..!
- شلوغم. خیلى. چند هفته دیگه، واسه یکى دو روز سرم خلوت تر میشه. اون وقت میام همتونو میخونم، همه کامنتاتونو جواب میدم. قول.
[The Moonwalker] [چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۴۱ ق.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan