Chatterbox

من تو بعضى از برهه هاى زندگیم دچار فکراى عجیب غریب و بیش از حد میشم. و در نتیجه ى این فکرا، کارهاى عجیب غریبى میکنم که عمراً از من سر بزنه.تو این یه ماه اخیر خیلى از این فکرا داشتم. همشون فکراى بدى نبودن، یه مقداریشون نیاز بودن و باعث بهتر شدنمم شدن حتا. ولى خب یه حجم قابل توجهشون فکراى اذیت کننده بودن. نمیدونم چقد واقعى، اما اذیت کننده.
 یکیشون مثلاً اینه که از وقتى خواهرم نامزد کرده، همه منو با خواهرِ نامزدش که همسن خودمه مقایسه میکنن ى اینطورین که حس میکنن چقد اون بیشتر از من به همه کاراش میرسه و چقد از لحاظ عقلى بزرگتره. میدونم که این مقایسه ها وجود داره -حداقل از دید خواهر خودم. اما راستشو بخوام بگم به هیچ جام نیست. چیزى که ناراحتم میکنه طرز رفتارش با منه؛ نمیدونم دلیل این کاراش چیه و اصلاً آیا از قصده یا نه:)) ولى خیلى دلگیرم ازش. و نمیخوامم برم بهش بگم چون میدونم احتمالاً ذره اى براش مهم نخواهد بود. ولى خب واقعیت اینه که من همیشه کوتاهترین دیوار این خونواده بودم:)) حتا از همون بچگى که میخواستم داداش کوچیکمو بوسش کنم و جیغ میزد و همه داد و فریاد میکردن سر منِ چهار ساله. نمیدونم ولى واقعاً گاهى وقتا دلم میخواد بذارم برم از این خونه:) از دست رفتاراشون خیلى وقتا شده بغض کردم و هیچى نگفتم. دیروز تو باشگاه همونجورى که داشتم رو تردمیل میدویدم اشکامم میومد و با عرق قاطى شده بود و اصن نگم برات:))

بحث رفتن شد... حقیقتن چند وقتیه که خیلى به خارج از ایران موندن و اونجا زندگى کردن فکر میکنم. اینجا خیلى احتیاج به کمک داره، ولى من واقعاً نمیتونم با بعضى شرایطش و محدودیتاش -که فقط ناشى از قانوناش و اسلامى بودنش نمیشه!- کنار بیام.
با خیلى از رفتاراى ایرانیا حال نمیکنم. خیلى رسم و رسوماتشون احمقانست به نظرم. حتا مراسم عروسیشون. و خب خیلى شده به این فکر کنم که اگه خواستم ازدواج کنم خارج از ایران عروسى کنم. بعلاوه، یکى از بزرگترین هدفاى من اینه که بعد از شصت سالگى، یه کلبه تو یه جنگل قشنگ واسه خودم بسازم و تارک دنیا بشم. خب اینجا قطعاً نمیشه همچین کارى کرد:))

حالا چى شد که اینا رو اینجا گفتم؟ کسیو پیدا نکردم براش تعریف کنم؛ میموند ته دلم. خوبه که دارم اینجا رو=]
[The Moonwalker] [سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan