یه وقت نمیترسن اسمشون یادشون بره هیولا..؟

نشسته م بیرون، تو حیاط ویلا و دارم ستاره ها رو نیگا میکنم. الآن زن دایى -زن دایىِ مامانم- اومد بیرون سیگار بکشه؛ منو دید. نشست از خاطرات بچگیاش برام گفت:)) خیلى  به دل میشینه حرفاش:) نیم ساعت حرف زد ولى من خسته نشدم! با خودم فکر میکنم چقد دنیاى مادربزرگا قشنگه. چقد تنهان؛ مخصوصاً امثال مادربزرگ خودم که تو به شهر غریب دور از هم سن و سالاشون زندگى میکنن و چون شوهرشون مُرده، دیگه کسى اسمشونو صدا نمیکنه. و چقدر مرور خاطرات قدیمیشون دلتنگشون میکنه. حالا که همه چى با یه تابع نمایى داره تغییر میکنه و تو هیچ کدوم از کوچه خیابوناى این شهر، نشونى از طهرون قدیمى که اینا توو کوچه هاش میدویدن و بازى میکردن پیدا نمیشه...!

[The Moonwalker] [جمعه, ۱۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۸ ق.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan