نیمی از ما با طوفان می‌رفت... نیمی از ما در شب جا می‌ماند...

آخرین باری که اینجا نوشتم سه شنبه ی هفته قبل بود. و عجیبه که انگار یه ماه گذشته.

چهارشنبه هفته پیش نتایج مرحله دو اومد. بلاخره. بعد از هزار بار مردن و زنده شدن و حرص خوردن و فحش دادن و تمام زورمونو زدن که نفرین نکنیم کسیو. کار ندارم به سایت مسخره ای که پنج دیقه بعد از اعلام نتایج خراب شد و ما رو از شیش و نیم عصر تا ساعت یازده شب با استرس مرگبار پای سیستم نگه داشت. و شوک عصبی ای که هر وقت لود شدن سایت یکم بیشتر طول میکشید وارد میشد. اون بازه ی چهار ساعته شاید پل برزخ بود برامون. برزخی که فکر میکردیم قراره چند ثانیه طول بکشه. اون یه چیزی پاره شد؛ تو دل همه مون. یه چیزی تومون کور شد. چه ماهایی که قبول شده بودیم و چه اونایی که نشده بودن. اون شب از بدترین و عجیب غریب ترین و "نمیدونم" ترین شبای ممکن بود.  و من همچنان از خودم می‌پرسم که چرا؟ چرا بعضی نفرات انگار خدا پای دفتر زندگیشون مهر زده و امضا کرده که کائنات عزیز؛ شما مجازی همه عقده هاتو سر این آدما خالی کنی؟ میدونم بعد از دو سال یادشون میره؛ میدونم لابد به صلاحشون بوده؛ ولی واقعاً بعضی وقتا میمونم؛ از خودم میپرسم چرا نمیشه چیزی که خوشحالشون میکنه با چیزی که به صلاحشونه یکی باشه؟ مگه کم کشیدن؟ مگه نه اینکه "ن" قد تمام هیفده ساله های اطرافش کمرش خم شده، بارها و بارها جلوی چشم خودم؟ اون لحظه ها میمونم، که هیچوقت میشه جواب این سوالو پیدا کرد؟

اون شب تا صبح نتونستم پلکامو رو هم بذارم. و تا حالا سابقه نداشته بود چنین چیزی واسه من. کل وجودم بغض کرده بود. به "ن" و "ف" و "ز" فکر میکردم. به حرفاشون. به غماشون. فک کردم و فک کردم و تا صبح سقفو نگاه کردم. و یه موضوعی هست که هروقت به ذهنم میاد دلم میریزه؛ اونم اینکه من که رفیقم اینطوری شده وضعیتم اینه و حالم این شکلی. وای به حال خودشون. و تنها کاری که میتونم بکنم اینه که به خدا التماس کنم خوبشون کنه. که خنجر کائنات رو بکشه بیرون از تو بدنشون. زخماشونو ببنده. بعد برگرده به کائنات بگه بسه. اینا بیشتر از سنشون کشیدن. تا چند سال باهاشون کار نداشته باشید. آخه همه هیفده ساله ها که تو سن شونزده سالگی مامانشونو از دست ندادن؛ دادن؟ همه هیفده ساله ها که ترس اینو ندارن که قطع نخاع بشن، ترس اینو ندارن که درد وحشتناک بیاد سراغشون؛ ترس اینو ندارن که مواظب قلبشون باشن که بتپه..!

یه هفتست بغض دارم. دلتنگم. دوشنبه شب داشتیم با "ن" حرف میزدیم. اون شب چه شبی بود! همه دلا گرفته بود. انگار تو هوا "پودرِ بغض" ریخته باشن. دلتنگ ترین بودم. واسه اون وقتای کمی که حال همه مون خوب بود از ته دل. "ن" هنوز مامانش کنارش بود؛ هنوز وضعیت ستون فقرات "ف" انقدر جدی نشده بود. عکسا رو نیگا میکردیم. عکسای این دو سالو. سعی میکردیم حالمون خوب شه با دیدن حال خوب تو عکسا. ولی نمیشد. پنج روز بود یه چیزی رو گم کرده بودیم. هنوزم پیداش نکردیم. هنوزم وقتی من و "پ" از کلاس المپیاد در میایم و میریم بالا تو کلاس کنکوریا پیش "ن" و "ف" و "ز"؛ وقتی بهشون میرسیم نمیدونیم چیکار کنیم. چروکا و سیاهیای پای چشم "ن" رو میبینیم که اعلام نتایج تیر آخر بود به بدن زخمیش. "ف" رو میبینیم، که اگه قبل ترا به زور لبخند میزد، الان همون لبخند هم از لباش پاک شده. انگار یادش رفته باشه. انگار عضلات صورتش بلد نباشن چجوری خودشونو بکشن بالا. "ز" رو میبینیم که به همه میگه خوب شده. ولی رنگش پریده تر از همیشه ست. حرف که میزنه، صداش فرق کرده. نازک تر شده. بغض دار شده. اینا رو که میبینم خودمم عذاب میکشم. عذاب میکشم و به نمیدونم ترین حال ممکن فقط بغلشون میکنم. بهم میگن، تو دوره چهل درس بخونین، کنکوری نشین. بد زهرماریه کنکور. مام لبخند میزنیم، به زور. انگار یه چیزی رو گم کرده باشیم.

خلاصه که؛ غم داریم تو جونمون. واسه عزیز ترینامون. ولی از اون طرف هم خوشحالیم واسه خودمون. و نه فقط واسه اینکه مرحله دو قبول شدیم...

امروز اولین روز دوره چهل بود. چهارشنبه ده اَمرداد نود و هفت. تو دانشگاه امیرکبیر برگزار میشه. سر کلاس که نشستیم انگار کم بودیم. انگار اون دختر خوشحال و امیدوار تو خاطره های سه چهار ماه قبل، که فریاد می‌زد"هفت ستاره جاودان، می‌درخشند در میان این کهکشان" و وسط حیاط تو حلقه میچرخید و به درخشیدنشون فکر میکرد یهویی لال شده بود و با چشمای پر از ترس و لرز دنبال سه تای دیگه شون می‌گشت و پیداشون نمی‌کرد.

نمیدونم تو این دو ماه قرار چی بشه. امروز این حسو داشتم که قرار نیست هیچوقت با این سی و خورده ای نفرِ بقیه رفیق بشم. اما سیزده ساله که دوره چهل برگزار شده و عین سیزده نسلش رفیق ترینن با هم. امیدوارم نسل ما مستثنا نباشه. امیدوارم خوش بگذره. امیدوارم تهش خوشحال باشم. خوشحال باشم و به قولایی که به خودم دادم عمل کرده باشم.

و یه حسی که آرامشه برام، تو این روزای پر از ضد حال و پر از اشک دوستا و در نتیجه ماها:
دیشب رفتم تو بالکن ماه ببینم. چشمم که به ماه افتاد یهویی یادِ آرزویی افتادم که تو شروع دوره هلالی کرده بودم؛ اینکه آدم بهتری بشم...

دیشب حس کردم ماه بهم لبخند زد. گفت؛ دمت گرم آیلار. خوب پای قولت واسادی. و من واسه اولین بار تو تمام این شونزده سال و یازده ماه زندگی، احساس کردم که کافیم. که به هدفم رسیده م. نه صرفاً رسیده باشم؛ از جون و دل براش تلاش کرده م. عشق اضافه کرده م به جهان. حال خوب کردم.

و میدونین؟ این با ارزشه. خیلی بیشتر از تمام مدال طلاهای دنیا.


پ.ن.: اگه نمیدونین دوره چهل چیه و المپیاد چیه و مرحله دو چیه، اینجا رو بخونین. اگه حوصله داشتین.:)

[The Moonwalker] [چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۹ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan