دنبال یه صلح بود تو دلش...

این روزا، به بی اعتنا ترین آدم ممکن تبدیل شده م. واسه خودمم ترسناکه. 11 روزه که المپیاد واسه همیشه تموم شده. یازده روز از مزخرف ترین روزای زندگیم.

این سه ماه آخر، خیلی بهم سخت گذشت. و انتظاری که داشتم این بود که بعد این همه جنگیدن با فکر و خیالها و ترسها، تهش یه چیزی گیرم بیاد. منظورم از یه چیزی، مدال طلا نیست. منظورم اون اطمینانه ست که آدم به خودش داره، حتا با اینکه طلا هم نشده. من نه طلا شدم نه لیاقت طلا شدنو داشتم. الان جوریه که قضیه رو گردن هیچی نمیتونم بندازم جز ناتوانی و تلاش کم خودم. چون تو امتحانا بهترینِ خودم بودم، تو هیچ کدوم از امتحانا بدشانسی نیاوردم، و واقعاً هرچی تو چنته داشتم رو کردم. و بخش ناراحت کننده ی قضیه اینه که هیچکدومِ اینا کافی نبود.


من یه آدمِ غمگینم. مهم نیست هرچقدرم تظاهر کنم. من اون نقره ی خوشحالی که وانمود میکنم هستم نیستم. و دغدغه م هم این نیست که وای الان باید یه سال دیگه درس بخونم و کنکور دارم و فلان. اتفاقاً از درسامون خوشم میاد. کنکوری درس خوندنو دوست دارم. غمگینم چون اعتقاداتم، هرچی که بهش باور داشتم انگار دیگه وجود نداره برام. به همه شون شک کردم. باورم نمیشه تو اون شرایط سخت خودمو سر پا نگه داشته باشم و نتیجه شو نگرفته باشم. باورم نمیشه این همه مدت قوی مونده باشم و تهش با کسی که هیچ کدوم از این سختیای روحی رو تحمل نکرده فرقی نداشته باشم.


الان که دارم اینا رو مینویسم، دارم فکر میکنم که این تازه اول زندگیه. تو زندگی یک عالم موقعیت این شکلی هست که تو  با تموم وجودت واسه به دست اوردن چیزی میجنگی و بهش نمیرسی. منظورم از نرسیدن نرسیدن مادی نیست ها؛ من الان حسرت اینو دارم که حقم باشه رسیدن به چیزی و حقمو خورده باشن. اون حس بهتر از این حسه. اونجا آدم با خودش کنار میاد؛ میگه من دستاورد حقیقی م این بوده؛ ولی الان هیچ چیزو هیچ کس بجز خودم قابل سرزنش نیستن.

مدام سعی میکنم جنبه های مثبتشو نگاه کنم. به خودم میگم تو واسه تئوری تلاش کردی، اونو هم که هفتم شدی بین چهل و پنج نفر. دیگه چی میخوای؟ ولی حسم اینه که دارم خودمو گول میزنم. دارم ماست مالی میکنم قضیه رو...

من از برد و باخت بدم میاد. دلم میخواد یه مدتی تو مسابقه نباشم. تلاش کنم ولی تو مسابقه نباشم که مفهوم برد و باخت صفر و یکی وجود داشته باشه برام. دلم میخواد یه عالم بخونم و یاد بگیرم. دلم میخواد واسه دل خودم باشم. نه واسه فلان رتبه و فلان مقام. لذت همه چیو ببرم. لذت یاد گرفتنو. جمله ی «وقت نیست» رو نشنوم. دلم آرامش حقیقی میخواد. کاش میشد فرار کنم از خودم. از این جوی که توشم و همه توش منو به چشم یه قهرمان نگاه میکنن. چون این فقط باعث میشه که پیش خودم کوچیکتر به نظر برسم. و بی لیاقت تر.


اولین باریه که اینقدر از خودم بدم میاد. و هیچکس درکم نمیکنه. شاید یه نفر درکم میکنه که اونم کاری به کارم نداره. انگار این روزا هر آرزویی که میکنم خلافش بهم میرسه. الان فقط عشق میتونست حالمو خوب کنه. فقط اون آدم. اونم که نیست. خب من چیکار میتونم بکنم؟


پ. ن.: سارای قشنگم، من خیلی نیاز داشتم که این حرفا رو به تفصیل باهات بزنم. چون حس میکنم نتیجه ی خوبی در پی داره. حس میکنم تو میتونی حالمو خوب کنی. ولی انگار قسمت نیست تو مدرسه پیدات کنم=)) امیدوارم بخونی اینو. و امیدوارم حرف بزنیم راجع بهش.


[The Moonwalker] [پنجشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۲۷ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan