با شکوه نیست؟

درست وقتى که دارى آخرین آجراى قصر وجودتو رو هم میذارى و حس مى کنى بالاخره فهمیدى از زندگى و روابطت و آدما چى مى خواى، درست فرداى همون شبى که تا صبح داشتى به اینکه چیکار کنى فکر مى کردى و به نتیجه رسیدى و خوابیدى، میاد و با چند تا جمله، کل قصرى که ساختى و فکر مى کردى کارش تموم شده رو ویروون مى کنه؛ جورى که انگار هیچوقت تلاشى براى ساختنش نکردى...
و تو رو تو خرابه ها با خودت تنها مى ذاره که قصرو از نو بسازى و این بار، اشتباهاى دفعه قبلتو تکرار نکنى!


- سیمرغى خاموش 
               در نگاه اوست...
[سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۱۸ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan