باز همان حکایت همیشگى؛ پیش از آنکه با خبر شوى، لحظه ى عزیمت تو ناگزیر مى شود..!

داشتم قسمت دو تا مونده به آخر فرندزو مى دیدم. همون قسمتى که ریچل تهش تصمیم مى گیره بره پاریس و گنگشون رسماً جویى و راس مى مونن. این روزا خیلى به جدا شدناى اجبارى فکر مى کنم. دبیرستان داره تموم مى شه؛ احتمالاً سال دیگه این موقع هر کدوم از دوستام یه ورى مشغول کار خودشونن... مگه اینکه هر چند وقت یه بار بتونیم جمع بشیم و همو ببینیم! حتا شاید بعضیاشون بخوان واسه دانشگاه برن به یه شهر دیگه. در بهترین شرایط، چهار سال بیشتر مى بینمشون و بعدش هرکدوممون اپلاى مى کنیم و مى ریم یه ورِ دنیا. اون رویاهایى که داشتم، که بعد همه ى این داستانا وقتى مستقل شدیم با "نون" یه خونه مى گیریم و هم خونه مى شیم و صبح تا شب ور دل همیم و همه ى این ندیدنا و دلتنگیا جبران مى شه. همه ى اونا به احتمال خیلى زیاد در حد رویا مى مونه؛ مگه اینکه خیییلى خوش شانس باشیم و دانشگاهایى که اپلاى مى کنیم یکى باشن. اونم احتمالش خیلى خیلى کمه.

یه بار "پ" یه عکس تو چنلش پست کرد از یه اسکرین شات که شیش تا ساعتِ شیش جاى مختلف دنیا رو فیکس کرده بود رو لاک اسکرینش. زیرش نوشته بود؛ یه روزى اونقدر پخش مى شیم تو دنیا که مجبور مى شیم این همه ساعت داشته باشیم رو گوشیمون واسه اینکه بفهمیم فلان جا کِى روزه و کى فلانى مى تونه تلفن جواب بده:)

این روزا خیلى به این فکر مى کنم. که واقعاً مى تونم همه چیزو بذارم برم؟ من همیشه آدمى بوده م که ساکت نمى شینه. تا به یه چیزى مى رسه شروع مى کنه واسه یه چیز دیگه تلاش کردن. همیشه دنبال چالش مى گشته. ولى هیچ ایده اى ندارم که مى تونم همه چیمو یه ورِ دنیا بذارم و برم یه ور دیگه؟ مى تونم اینم به آسونى هر چالش دیگه اى در جهت خوشحالتر بودن بپذیرمش؟ اصلاً اگه این کارو بکنم خوشحال مى مونم یا پشیمون مى شم؟ مى ارزه یعنى؟

این روزا مدام با خداحافظیا روبرو مى شم. "نون" همین الان برام نوشت که داره به ایده ى نوشتنِ یه نمایشنامه فکر مى کنه. پرسیدم چه ایده اى؛ گفت راجع به یه گروه موسیقی که دیگه نمی تونن با هم کار کنن و تصمیم می گیرن دور هم جمع شن تا ببینن چطور پایان کارشونو اعلام کنن. انگار ته همه چى خداحافظیه. هرچیزى که میاد سراغت، یه روزى قراره ترکت کنه. یا ترکش کنى. چه از روى اجبار، چه با اختیار. و کاش اختیار اینکه چى رو مى تونیم با خودمون تا ته زندگى ببریم هم دست خودمون بود.:)

به قول "نون"، همه قصه ها پایان دارن... و ته همشون تلخه... فقط زیبایی های طول قصه است که ته قلب همه رسوخ میکنه و قصه ی قشنگی میشه برای آدما...

گمونم اصل زندگى همینه. اگه یاد نگیرى با وجود اینکه مى دونى همه چى تموم مى شه، از قشنگیاى طولِ قصه لذت ببرى، اون موقع ست که باختى.

کاش نبازم.


+ عنوان از قیصر امین پور


بعد تر نوشت:

 کلیک؛ نمونه ى کوچک دیگه اى از خداحافظیایى که باهاشون روبرو شده م!

سیریِسلى؛ یه نگاه به باکسِ دنبال شده هاتون بندازید، افسرده مى شید شما هم=))

[The Moonwalker] [پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۳۲ ق.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan