#53 - خونه ى ما اینجاست...!

داشتم به آهنگ "خونه ى ما"ى حلقه گوش میدادم؛

یهو یاد خونه خودمون افتادم...

 خونه ى ما، خونه هممون؛ محل بزرگ شدنمون... خونه ى پر خاطره ى کوچولومون که تو حیاط یه وجبیش زیر بارون بپر بپر میکردیم و میرقصیدیم و پاندول میزدیم و خانومِ "خ" از پشت بلند گو داد میزد "بخدا سهراب سپهرى راضى نیست انقد حرفاشو گوش بدید، بیاید برید سر کلاساتون مث موش آب کشیده شدید!!!"

چه بلایى سر خونه ى ما اومده؟ همه آدماش از هم جدا شدن... هرکدوم یه جان الان...

از اون خونه هیچى باقى نمونده بجز یه مشت خاطره که گوشه قلب هرکدوممون جمع شدن و سنگینى میکنن... و احتمالاً هر چن وقت یه بار یادشون میوفتیم و سعى میکنیم آروم بدون اینکه کسى بفهمه بغضمونو قورت بدیم...

فرزانگان ٣ ى راهنمایى؛ خونه ى من؛ انصافانه نیست که انقد آروم و بى سر و صدا و مظلوم نابودت کردن...  اصلا نیست...


"خونه ی ما اینجاست 

جایی برای باهم بودن 

روزی که می خونیم یک صدا

صدامون می پیچه تو دنیا

سال اول ابتدای راه

و با ترس تنها بودن

اومدیمو شدیم یک تکه ی ابر

گوشه ای از آسمون زیبا

تو دنیایی که شادیه همیشه

می خونیم آوازی آشنا

مثه بادبادک

آرامو رها

می شینیم رو شونه ی ابرا

...

بار دیگه مدرسه 

سال دوم از راه می رسه

دیگه ترس توی قلبم جایی نداره 

دوستی می گیره رنگی دوباره

سال سوم سال آخره

اینجا، اونجا، هست خاطره

غم شادی و بازیه توی حیاط

همشون بهترین لحظات

تو دنیایی که شادیه همیشه

می خونیم آوازی آشنا

مثه بادبادک

آرامو رها

می شینیم رو شونه ی ابرا

تو دنیایی که شادیه همیشه

می خونیم آوازی آشنا

مثه بادبادک

آرامو رها

می شینیم رو شونه ی ابرا

قلبمون می مونه اینجا

قلبمون میمونه اینجا......."


پ. ن.: حتى اگه فرزانگانى نیستید هم این آهنگ حلقه رو گوش بدید؛ شاید شما هم مث من یاد خونه خودتون افتادید و خاطرات خونه ى بهترین روزاى زندگیتون، مدرسه راهنماییتون اومد جلو چشمتون... [🔗]

[The Moonwalker] [پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۳ ق.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan