#63 - خستگى هایش در نمیشوند!

این چن وقت پوکیدم از شدت درس خوندن =))
ولى فردا اولین روز تو این دو هفتست که بیست و چهار ساعت کاااامل خونه ام و تصمیم گرفتم از شیش صب تا دوازده شبشو به خوش گذرونى بپردازم بدون کوچیکترین فکر به درس خوندن و مرحله یک و اینا! یه لیستِ گنده اى هم الان قراره با مامان بنویسم و فردا با مامان دو تایى بریم بترکونیم :دى
اولش روزِ تعطیلیمون چهارشنبه بود و قرار بود با الهام برم بیرون. ولى بعدش امتحان پریماه افتاد سه شنبه و نتیجتن، کلاسمون یه روز جلو افتاد و سه شنبه رو تعطیل کرد. الهامم چون تحویل پروژه داشت نتونست باهام بیاد، و یهو من به فکرِ اون پُستِ جولیک که یه بار تصادفى خونده بودمش افتادم. برگشتم رو به مامانم و بهش گفتم قضیه فردا رو. یهو چشاش از خوشحالى برق زد 🖤 و با یه خوشحالىِ خییییلى زیاد گفت باشه :)
ینى... اگه ما بچه هاى نامرد قدر نشناس، به مامانامون پیشنهاد تفریح ندیم، اونا هیچوقت به این فکر نمى افتن؟؟
چطورى یه آدم میتونه تمام مدت بدوه که بچش هیچى کم نداشته باشه از زندگى، و اون وقت خودش از درون بپوسه و متوجه نشه...؟ واقن این یکى از اون سوالاى عجیبِ زندگى منه! که یه نفر چجورى میتونه پنج صُب با زور چشاشو باز کنه و پاشه واسه دخترش -دختر گاهَن قدرنشناسش!!- "سالاد شیرازى" درست کنه، بخاطر اینکه تا هشت شب مدرسه ست و لوبیا پلوى ناهارش بهش بچسبه!!! عجیب موجوداتین این مادرا!!!

+ باشَد که از فردایمان نهایت لذت را ببریم :))
+ هر چن وقت یبار یاد ماماناتون بندازید که زندگى کنن؛ بدون اینکه به خوشحالىِ و رضایت شما فک کنن!
[The Moonwalker] [دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan