#67 - مجازىِ حقیقى!!

همیشه دوس داشتم کسایى که میخونمشونو بببینم. ینى از همون پنجم دبستان که بلاگر شدم (البته بلاگر مث الان نبودم؛ وبلاگم این بود :| میتونید نگاش کنید و اعتراف کنید چقد کم عقل بودم:))) ده سالم بود خوب :دى)، دوس داشتم با یکى از همون کسایى که تو بلاگفا باهاش آشنا شده بودم عروسى کنم=)) بعد میشستم رویا پردازى میکردم که یهو همو میبینیم و یه حسى بهمون میگه همو میشناسیم و هم زمان با هم، بلند اسم مستعارى که تو وبلاگستون داشتیمو فریاد میزنیم و کتابایى که داشتیم میخریدیم -همیشه تصورم این بوده که عشق زندگیمو در کتابخونه یا کتابفروشى ملاقات میکنم!! نخندییین بچه بودم:-" :دى- از دستامون میوفتن و میدوییم به سمت هم و اینا :|||

اون موقعا که این فکرا رو با خودم میکردم نهایتن ده یازده سالم بود و تحت تاثیر آن شرلى که تازه تمومش کرده بودم قرار گرفته بودم!!! واسه همین کلاً خیلى تو توهم بودم:دى

اما جدى جدى دوس داشتم یکى از کسایى که منو میخونه، بزنه و آشنا در بیاد؛ و الان که فک میکنم نمیدونم فازم چی بود. :|

اوایل تابستون امسال من حسابى رفته بودم تو فاز هاگوارتز، که  یه سایت ایرانیه و توش فعالیتاى شِبه هاگوارتزى و شبه هرى پاترى برگزار میشه. و خب آدرس بلاگمم تو پروفایل اکانت هاگم بود. همه چى اوکى و اینا بود تا اینکه یه روز یکى تو پیام خصوصى بهم گفت که من رفتم وبلاگتُ خوندم دیدم درباره خودت نوشتى که دوم دبیرستانى و ریاضى اى و فرزانگان یکى. خاستم بگم چه جالب، من همکلاسیتم!!! :|||

بعد روز بعدش که همو دیدیم اصن داغون ترین بود. همش احساس میکردم این رفته از تو بلاگم کل زندگیمو خونده و الان میره به همه میگه. :|| بعد هنوزم تو مدرسه حس میکنم یه جورى نیگام میکنه! (البته اون بنده خدا مشکل نداره نگاه کردنش. من اینطورى حس میکنم:>) همینکه فهمیدم این طرف آشنا درومده در عرض دو ثانیه آدرس بلاگمو عوض کردم=))

موضوع دیگه اینکه تو اون دوره جاهلیتم که اون وبلاگه که اول پست لینک دادم بهشو داشتم، عقلمم نرسیده بود که حداقل یه اسمى واس پروفایلت بذار که آدم وقتى تو گوگل اسمتو سرچ میکنه اولین چیزى که میاد اون نباشه!! قشنگ اسم و فامیلى کامل نوشته بودم! بعد همین چن روز پیشا به فکر این افتادم که اگه طلا شدم و معلم المپیاد شدم و مثلن شاگردام و اینا خاستن اسممو تو نت سرچ کنن (بلخره ملت اسم طلاى نجوم مملکتو تو اینترنت سرچ میکنن ببینن کى بوده چطور بوده دیگه!! :دى) چی براشون میاره غیر اینکه این موجود طلای کشوری نجوم است؟:)) اسممو سرچ که کردم، دیدم همین بلاگ داغونِ عصر حَجَرمو میاره و همه تصوراتشون از من فرو میریزه!! قشنگ مث یه جانور زیبا تو گِل گیر کرده بودم :-" و خداروشکر که رمز اونموقعاى وبلاگه رو حدس زدم رفتم اسم پروفایله رو عوض کردم!!! =))

خلاصه اینکه، وقتی دوستاى وبلاگیتو ملاقات کنى خیلى خوب و لذت بخشه و جالب و حال خوب کنم هست. اما اینکه کسایى که وبتو میخونن آشنا در بیان دیگه تهشه؛حداقل واسه من اینطوریه چون من کلاً خیلى اجتماعى نیستم و همیشه مجبورم وانمود کنم که هستم! و بخاطر همین، اینجا تنها جاییه که شخصیت واقعیمو نشون میدم و هیچ "نقاب" اى ندارم!! و خوب این خیلى بده که یهو بفهمى یکى که همیشه وبتو میخونده، از نزدیک میشناسدت و احتمالا همه چیرو واسه بقیه هم تعریف کرده :|||


پ. ن.: به جرعت میتونم بگم بیان بهترینه، صرفن بخاطر اون گزینه تنظیماتش که باعث میشه هیچ مرورگرى نتونه وبلاگت رو پیدا کنه  و تا وقتى دوس دارى، بنویسی و مخفى بمونى :)

پ. ن.٢: اسپارتاخووووسم بزرگ شده! :) 😍😍  [این]

[The Moonwalker] [يكشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۱۷ ق.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan