#7

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....

تا نگاه می‌کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن‌که با خبر شوی

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود

آی .....

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

         چقدر زود

                     دیر می‌شود!


اولین باری که واردش شدم، هیجان زده بودم و نگران... قشنگ بادمه که مانتوی بنفش جلو بستمو پوشیده بودم و شال سفید هم سرم بود... واسه مصاحبه اومده بودم و کوچیک بودم؛ خیلی کوچیک.

یادمه اون روز با خرمی پور کلی حرف زدیم... از من سوال پرسید و من جوابشو دادم... بعد ازم پرسید: آیلار خانوم، نماز میخونی؟

جواب ندادم. ینی جوابی نداشتم که بدم... چی میگفتم؟ از سکوتم فهمید که جوابش چیه. ازم پرسید: چند بار تو روز خدا رو شکر میکنی؟ به خاطر اینکه این همه نعمت بهت داده؛ سلامتی، هوش بالا، پدر و مادرت و چهره ی زیبات؟

دوباره سکوت کردم. ولی مغزم کم کم به راه افتاده بود...

اون روز یه شروع بود؛ شروع سه تا از سالهایی که تا عمر دارم فراموششون نمیکنم...

هنوز اولین زنگ مدرسه مونو یادمه... اولین کلاس درسی... شیمی... با معلمی که دنیامو تغییر داد!

یادمه میز اول نشسته بودم، کلاس 1/1، پایه اول! هنوز یادمه وقتی رو که خانوم حکیمی برای اولین بار تخته رو کالیبره کرد و باهامون حرف زد... یادمه که اولش فکر کردم تنها معلم امسالمون همونه... و بعد یادم اومد که اینجا مدرسه راهنماییه و معلمای هر درس جدا!

یادمه اولش فکر میکردم که اینجا همه فقط و فقط درس میخونن و به فکر اینن که معدل بغلدستیشون یه صدم از اونا بیشتر نشه! نگران این بودم که کم بیارم، که مث سابق تو هر کاری اول نباشم!

اولین بغلدستیامو خوب یادمه... اون روزای گرم تابستونی که با یونیفرم کرم قهوه‌ای مدرسه میومدیم مدرسه و خسته و کوفته برمیگشتیم هم یادمه! همه چی از نهم شهریور نود و دو شروع شد...

کلاس خانوم پورآقایی رو یادمه و وقتی رو که فکر میکردم زبانم از همه بچه ها بهتره و یه کم ضد حال خوردم! و اون آواز دوست داشتنی که سر کلاس خوندم... شاید هیچکس باور نکنه ولی من تک تک اون روزا رو یادمه!

سال اول با ترس و لرز گذشت و به کمی ناراحتی... ناراحتی از اینکه از بقیه جلوتر نبودم... از اینکه برای اولین بار تو عمرم دیگران تو بعضی موارد از من تو چشم تر بودن و این بود که اذیتم می‌کرد... راستش هنوزم یه کمی اذیتم می‌کنه! اما حالا خیلی به این موضوع اعتنا نمی‌کنم چون اونا بهترین دوستای منن! و موفقیت اونا باعث خوشحالیم میشه!

سال اول... با 1/1... رویایی ترین سال تحصیلی ای بود که تو عمرم داشتم... با یه معلم تاریخ فوق عالی که مسیر زندگی خیلیامونو -از جمله خودمو- عوض کرد! با یه معلم شیمی که تمام تلاششو کرد که به جای درسا رو پاس کردن، درسا رو یاد بگیریم! با یه معلم کامپیوتر دوست داشتنی که خیلی چیزا بهم یاد داد... و من تمام دانش کامپیوترمو از اون دارم!

و با همکلاسیای یکی از یکی باحال تر! هنوزم که هنوزه ترتیب جاهاشونو حفظم! یادمه نازنین و نگین جلومون میشستن و نغمه و سارا پشتمون! و پشت اونا هم پریا و مهسا بودن... که این چهار نفر بعداً شدن بهترین دوستام-البته فقط واسه یه مدت!

هنوز یادمه که قیافه فاطمه با اینکه بغلدستیم بود یادم نمونده بود و وقتی سر کلاس کامپیوتر منو به عنوان هم تیمیش انتخاب کرد و بهم گفت که بغلدستیمه تازه دوزاریم افتاد!

هنوزم حرص و جوشای الکی که سر کلاسا میخوردیمو یادمه! پروژه ای که سه بار از سیستم پرید... نرم افزارایی که کار کردن باهاشونو بلد شدیم... فوق العاده تر از اونن که بتونم تو چند تا کلمه بیانشون کنم!

هنوز یادمه تلاش خالصانه ی گروهمون برای کارسوق تمدنها رو... عشقی که به عیلام داشتیم و هنوزم داریم... گروهمون! من و نغمه و فاطمه، صبا و مرجان، نفیسه و مائده، و بقیه گروها رو... هر چند که گروه ما از همه گروها بهتر کار کرد!

هیچوقت یادم نمیره بارونی که روز قبل کارسوق اومد... و دکور نمایشمونو خراب کرد... و اینکه من و فاطمه صابر نشسته بودیم و فقط گریه میکردیم...

هیچوقت اون روزا رو فراموش نمیکنم، بهاری که دور هم بودیم و خوش گذروندیم... کارگاه کامپیوتر... کارسوق تمدنها... علاقه پیدا کردنمون به صدای یه پسر بی نظیر به نام مرتضی پاشایی که زندگیمو متحول کرد... همه چی خیلی خوب بود... خیلی... خـــیــــلــــی...!

سال دوممون... آپاندیس فاطمه که باعث شد نزدیک به ماه تو بیمارستان بستری باشه... و... اون اتفاق... که بدون شک یکی از مهمترین اتفاقای زندگیم بود... دعا کردنام... قسم دادنام به خدا... هیچوقت شب تاسوعا رو یادم نمیره... که داشتیم دعا می‌کردیم و من همه چیرو فراموش کردم و فقط و فقط خوب شدن مرتضی رو از خدا خواستم... به بزرگیش قسمش دادم که مرتضی رو برگردونه... برگشتنم؛ به هوش اومدنم تو ظهر عاشورا...!

هیچوقت یادم نمیره... اون شب شنبه رو که الهام بهم اون خبر بدو داد... و روز بعدشو، که نمیدونم چرا تو نمازخونه جمع شدیم... و من به فاطمه گفتم، که مرتضی داره میره...

عجیبه که دارم اینا رو می‌نویسم، نه؟ اینا مثلاً قسمتی از بدترین خاطرات زندگیمن... تا حالا انقدر با جزئبات بهشون فکر نکرده بودم...! اما میخوام بنویسم... میخوام بنویسم از این بغضی که ره روزه تو گلومه و هیچجوره شکسته نمی‌شه!

یادمه... قشنگ یادمه که پریا هم پیشمون بود... من به فاطمه گفتم به نغمه چیزی نگه... چون اگه نغمه میدونست که فقط چند روز تا رفتن مرتضی باقی مونده، یه بلایی سر خودش میاورد...

یادمه اون روزی رو که نغمه بهم گفت حس قریبش بهش میگه که مرتضی یه روز میاد مدرسه و برامون میخونه... از عشق میخونه... از خدا میخونه... و من لبخند زدم...

و اون روز... بیست و سوم... بیست و سوم آبان، ساعت حدود ده و نیم صبح... فرشته ای که واسه همیشه پر کشید و رفت... و منو تنها گذاشت با یه دنیا عشقی که نسبت بهش پیدا کرده بودم!

قشنگ یادمه که تو حموم بودم وقتی اون خبرو شنیدم... اصلا باور نکردم... معلومه که اینم یه شایعه بود مث بقیه! مرتضی قویتر از این حرفا بود که بخاد شکست بخوره! اونم کلی امید و آرزو داشت... اول جوونیش... وقتی تازه سی ساله شده بود...!

ولی امیدم واهی بود، مرتضی رفته بود... و من موندم و چشمایی که خیس بودن! چشمایی که تا مدت زیادی خیس موندن؛ جوری که حالا خیلی وقته دیگه وقتی خبر بدی میشنوم گریه م نمی‌گیره... و فقط لبخند میزنم! یه لبخند تلخ، به انتقام روزایی که این دنیا نذاشت اونجوری که باید، بخندم! اما خودمونیم؛ روزگار واقعا معلم خوبیه... حیف که اول امتحان میگیره بعد درس میده...!!!!

بگذریم... اون اتفاق خیلی داغونم کرد، جوری که تا مدتها به خاطرش افسرده بودم و فقط یه جسم بود که این ور اون ور میشد... میخندید، ولی به زور... شده بودم مث یه روبات! مث یه روبات که فقط درس میخوند و دیگه چیزی براش مهم نبود! میدونی هیولا، من معنی زندگی رو گم کرده بودم! با خودم فک میکردم دیگه چیزی از زندگی نمیخام... میخام بمیرم...!

تا بهمن ماه، همین آش بود و همین کاسه. اون مسافرت یزدی که چهاردهم بهمن رفتیم خیلی چیزا رو عوض کرد... هم واسه من هم واسه نغمه. حرف زدنای یواشکیمون وقتی همه خواب بودن، خندیدنامون، و رازهاش... ولی با وجود غمی که هنوز تو دلمون سنگینی میکرد، خیلی خوش گذشت. خیلی...

بهمن و آزمون پیشرفتش و اسفند و بوی بهارش هم گذشت و من برگشتم خونه، واسه یه تعطیلات کوتاه... که باعث شده بود بیشتر فکر کنم...
و درست همون موقع بود که سایت رنگی رنگی رو پیدا کردم. وقتی به اون روزا فک میکنم خودمو مث یه آدم سیاه و سفید تصور میکنم که یهو به زندگیش رنگ پاشیده شده... مجله ی رنگی رنگی برام از امید میگفت... از مثبت بودن تو شرایط سخت... از رنگی بودن!
خیلی تعجب کرده بودم... و در عین حال احساس میکردم داره از این شیوه زندگی خوشم میاد! از اون روز من یه آدم رنگی شدم، البته نه کاملا؛ من هنوزم یه سری اخلاق سیاه و سفید دارم که باید به مرور رنگشون کنم!
میگن وقتی شاگرد سر جاش باشه استاد هم پیداش میشه، این کاملا درسته. درحالیکه من با کنجکاوی دنبال شادی و مثبت اندیشی و موفقیت بودم، الهام خیلی "یهویی" تصمیم گرفت به من همه چیزایی که از همکاراش یاد گرفته بودو به من آموزش بده. و این شد که من تبدیل شدم به یه آدم هدفمند که میخاست درسی که روزگار با کمال نامردی بهش داده رو، تو زندگیش به کار ببنده... که میخاست این درسو به بقیه هم بده...!
و سال سوم بود و من دوباره برگشتم مدرسه، این دفعه واسه آخرین بار... خیلی عوض شده بودم، خیلی تغییر کرده بودم، انگار... انگار که تو اون پنج ماه، پنج سال بزرگتر شده بودم...! تمام سعیمو کردم که درسایی که یاد گرفته بودمو به بقیه هم منتقل کنم... و الانم نمیدونم چقد موفق شدم یا نه اما، اگه از یه چیز مطمئن باشم اون اینه که، زندگی واقعی همینه... باید دست برداریم از نق زدن... از فقط بدیا رو دیدن... از اینکه دنبال نشونه های بد باشیم...
این جور زندگی واسه آدمای بدبخته... ما خدا رو داریم! و "تا خدا هست دگر غصه چرا؟"
سال نود و چهار... آزمونایی که باعث شدن درسامو بخاطر نتیجه آزمونا نخونم! بخونم تا یاد بگیرم... و آدمایی که باعث شدن بفهمم دنیا اینقدری که فکر میکردم ساده و بی ریا نیست... دنیا پلیده چون آدماش پلیدن...! و خانوم حکیمی... که تو اون همه سختی و در به دری و ترس از این حقیقت که معلوم نیست سال دیگه کجا هستیم بهمون آرامش میداد... آقای میرصادقی... بهترین معلم من... که تا دنیا دنیاست درسایی که از کتاباش و حرفاش یاد گرفتمو فراموش نمیکنم... کسی که بهم یاد داد آدم با سختیه که بزرگ میشه... و این که هرچیزی یه نشونست!
خانوم جوادی، و راهنماییای عالی ای که همیشه بهم میکرد... با حس شوخ طبعیش درسشو بهمون یاد داد، و این آدم هم یکی از بهترین معلممامه... تا همیشه... :)
و... نفیسه... نفیسه یی که تنها دلخوشی انسانیم بود تو اون روزا... رویاهای بزرگمون... فیلمی که قرار شد با هم بسازیم... و به تمام ایرانیا نشون بدیم که دارن به کجا میرن... که دارن خودشونو، کشورشونو، فرهنگشونو ناخواسته با دستای خودشون نابود میکنن...! و البته که هنوزم داریم رو فیلمنامش کار میکنیم...
یلدا، مخی، و یه کمی هم فائزه و فاطمه، که اون روزا تنها کسایی بودن که باهاشون میخندیدم و بهم خوش میگذشت... و ازشون ممنونم حتی بخاطر مسخره کردناشون... چون باعث شدن مصمم تر از قبل بشم و با انگیزه تر به کارم ادامه بدم تا بفهمن که میتونم!
دیگه آخرین روزای مدرسه بود... و هیچکدوممون باورمون نمیشد قراره از هم جدا بشیم... اما یه چیزیو فهمیدیم، اینکه "کسایی که دوسمون دارن هیچوقت واقعا ترکمون نمیکنن... و همیشه تو قلبمون با ما همراهن"...! و با اینکه الان هر کدوممون یه طرف تهرانیم و هر کدوممون یه هدف جدا انتخاب کردیم و راهامون از هم جداست؛ با اینکه الان من فرزانگان یکی شدم و نفیسه فرزانگان هفتی؛ اما هیچی از علاقه م به هدفایی که با هم واسشون برنامه میریختیم کم نشده... هیچی از علاقم به خودش کم نشده... و هنوزم هر شب قبل خواب، صحنه ی سیمرغ گرفتنمونو مجسم میکنم و به این فکر میکنم که، اگه خدا بخاد همه چی ممکنه... و این یه نشونست، واسه اینکه ما همون کسایی هستیم که باید مردم ایرانو به فکر فرو ببریم؛ به اینکه چی بودن و الان چی شدن، و قسم میخورم هیولا؛ که یه روزی بالاخره این کارو میکنم... 3>
فرزانگان سه ی نقلی و دوست داشتنیِ ته کوچه ی تنگ و بلند بشیری تو خیابون هاشمی؛ الان که من دارم اینا رو مینویسم، تو دیگه وجود نداری... آجرایی که باهاش بهترین خاطرات زندگیمونو ساختیم حالا تبدیل شدن به یه سری خرابه... و دارن بازسازی میشن تا به یه مدرسه جدید تبدیل بشن و یه گروه آدم دیگه باهاشون خاطره بسازن... هیچکدوم از آدمای دوست داشتنی ای که واسه سربلند کردن تو کار میکردن دیگه اونجا نیستن و هیچکدومم خبر ندارن که سال دیگه کجا قراره مشغول به  کار بشن، اما... یه چیزیو میخام بدونی... اینکه من اصلا پشیمون نیستم از اینکه وقتی تازه میخاستم برم هفتم، به جای فرزانگان یک تو رو انتخاب کردم... چون با وجود اینکه اونجا معتبر تر از تو بود و "خفن" تر، اما خوشحالم که یه اشتباه خوشایند باعث شد به جای اونجا بیام این طرف و سه سال تو وجودت زندگی کنم و تو وجودم زندگی کنی؛ و میخام اینو بدونی که من هر جایی که برم و هر کاری که بکنم و هر عنوان و لقبی که بهم بدن، بازم واسه همیشه همون آیلارِ کوچیکِ کلاس 1.1 فرزانگان سه باقی میمونم؛ با یه فرق: اینکه دیگه کوچولو نیستم و تمام تلاشم رو اینه، که بزرگ بشم...
و اینکه...
دوستت دارم تا ابد... 3>



پ.ن.: عکس مربوط به عزاداریای محرم پارساله... به معنای واقعی کلمه، "بی نظیر"!
[The Moonwalker] [شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۲۱ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan