#88 - و دلنشین ترین لبخند، لبخندى است که روى لبهایش نقش میبندد:)

بابا موجود جالبیه. اینو بعد از هیفده سال زندگى باهاش، تازه فهمیدم. کم حرفه مثل خودم؛ وقتایى که دوتایى تنها هستیم عموماً به سکوت میگذرن. اما علاقه ش به گوش دادن قابل تحسینه. اینو اونروز تو ماشین فهمیدم. من و بابا تنهایى داشتیم از اصفهان برمیگشتیم خونه، و مامان و الهام و امین هم اصفهان مونده بودن پیش مامانبزرگ و خاله. نیم ساعت از راه به سکوت گذشت. بابا رادیو گوش میداد تا اینکه رادیو دیگه آنتن نداد. من آلبوم جدید پالتو گذاشتم ولى فقط پنج تا ترک داشت و تازه، بابا هم دوسش نمیداشت. دیگه مونده بودم چکار کنم که سکوت نباشه. (مامان بهم گفته بود باهاش حرف بزن، وگرنه موقع رانندگى خوابالو میشه.) که یهو یه فکرى به ذهنم رسید؛ کتاب "مارکوپولو" ى منصور ضابطیان رو از کیفم دراوردم. تا جایى که میدونستم بابا از سفر کردن بدش نمیومد. شروع کردم به خوندنِ براش. و جفتمون به قدرى ازش لذت بردیم که حد نداره. بابا اگه به خودش باشه کتاب نمیخونه، چون چشماش درست نمیبینه و یه موردایى هم دیدم که به نظرم اومده خوانش پریشى هم داره! اما من اون روز کتاب گویاش شدم... و حس کردم که چقدر از قلم جادویى منصور ضابطیان خوشش اومد. لذت بردن خودمم یه بخشیش مال خوندن کتاب بود، و بخش بزرگترش واسه این بود که داشتم واسه بابام بلند بلند کتاب میخوندم.

اگه تا حالا براى مادر یا پدرتون کتاب نخوندید، دست به کار بشید. موضوع مورد علاقشو پیدا کنید و یه کتاب براش بخرید. و وقتایى که داره کار انجام میده -ظرف میشوره، غذا درست میکنه یا هرچى- براش بخونید. تا نخونید لذتى که ازش حرف زدم رو درک نمیکنید..! نذارید روزمرگى مثل یه هیولاى خاکسترى، کل زندگیشون رو بگیره. براشون کتاب هدیه بگیرید؛ یا اگه نخوندن، خودتون براشون کتاب بخونید. یا براشون سریال بذارید که دنبال کنن، و به نظرم دومى حرکت قشنگتریه. پدر و مادر همیشه مشتاقن که صداى بچَشون رو بشنون! :)

قدر عزیزانتونو بدونید. نذارید زندگیشون فقط صرف شما بشه. شما هم یکمى از زندگیتونو صرفشون کنید:)

[The Moonwalker] [سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۵۲ ق.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan