#89 - و ترسم از اینه که یه روز اینجا رو هم بذارم و برم.

وقتى به گذشته برمیگردم میبینم یه موقعایى یه چیزایى با شدت خیلى زیادى برام مهم و ارزشمند بودن که الان  حتى یه ذره م برام ارزش ندارن و باهاشون حال نمیکنم. آدما، کارا، حتى موزیکا...
به نظرم این یکى از غم انگیز ترین اثرات بزرگ شدنه. اینکه دوست داشتنى هاى جدیدت، جاى قدیمیا رو تو دلت بگیرن و حتى قدیمیا رو از قلبت بیرون کنن! و تنها چیزى که بمونه یه خاطره ست که یه زمونى فلان چیز یا کَس رو دوست داشتى...!
وقتى میبینم تو تموم این سالهایى که من بچه بوده م، وارد نوجوونى شده م، نوجوونى کرده م و حالا تا سه چهار سال دیگه از این برهه زندگى هم خارج میشم؛ بى اغراق تنها  کار دوست داشتنى اى که همیشه برام ثابت مونده همین نوشتنه ست، حس میکنم شاید من مشکل دارم. چون حتى این علاقه به نوشتنم هم ثابت نمونده، ابتدایى که بودم داستان ترسناک مینوشتم نه وبلاگ! ولى خیلیا رو دیده م که تا دم مرگ شخصى دارن به عنوان "صمیمى ترین دوست"، و ازشون که میپرسى میفهمى از بچگى با هم همبازى بودن!! 
شاید من هنوز تو روابط اجتماعى و دوست داشتن چیزها و کار ها و آدما باگ دارم. چون قانون نانوشته ى زندگیم همیشه این بوده که "هیچى همیشگى نیست. دل به هیشکى و هیچى نبند. چون یه روز همه چى ازت گرفته میشه... اون روز فقط خودت میمونى و خودت." و این موضوع رو رفتارم با همه تاثیر گذاشته. دست خودم نیست، من هیچوقت نتونستم چیزى رو بیشتر از یه مدتِ محدود -که مدتشو خود اون چیز تعیین میکنه- تحمل کنم. بعد یه مدتى میگم، بسه دیگه ازت خسته شدم. و میریزمش دور، انگار نه انگار که یه زمونى از بودنش لذت میبردم...

پ. ن.: من شکست عشقى نخورده م، باور کنید! :||
[The Moonwalker] [شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan