#94 - راستش اصلاً قصد نداشتم این پست این شکلی بشه ولی خب هیولا شروع کرد به نوشتن و نوشتن... و این بهترین مدلیه که پست نود و چهارم این وبلاگ میتونست داشته باشه:)

آیلار...

اگه مرحله دو قبول شدی که هیچ؛ میری دوره و اونجا تموم تلاشتو میکنی! و یه مدال دهن پر کن میگیری و لبخند زنان به همه اونایی که میگفتن "دومای امسال هیچ شانسی ندارن" از دوره میای بیرون و میری واسه طلا...

اگه نشد که بشه هم اصلا اشکالی نداره چون تو امسال دو ماه کامل یه کلمه هم درس نخوندی و کلاً هفت ماهه که داری المپیاد میخونی! و نتیجتن کل تابستون برنامه میشه هفت صبح بیدار شدن، دو ساعت قدم زدن تو پارک با مامان که سر حال بیای، برگشتن خونه و ده ساعت درس خوندن!

حقیقتاً این یه بازی بُرد-بُرده! و بیخیال؛ چرا باید حالمون بد باشه بخاطر چیزای لعنتی ای که تقصیر ما نیست؟ تو گوشات پنبه بذار، چشماتو رو به تموم بدیایی که این چند وقت از آدما دیدی؛ تموم بی توجهیاشون... تموم حال بد کنیاشون ببند و فقط به آرزوهات فک کن. به هدفات... به اون صحنه ای که هر شب قبل خواب توو ذهنت تصور میکردی:)

آیلار!!

این تیکه رو از آقای ایرجی کوت میکنم که خوب گفت؛ فردا با یه کلاهخود محکم میری سر جلسه... و میخام با تمام وجودت بجنگی؛ حتی اون لحظه که همه خسته شدن و کم کم دارن شمشیرشونو میندازن زمین و تسلیم میشن... حتی وقتی به نظرت اومد همه از تو جلو ترن و قبول نمیشی... باید تمام تلاشتو بکنی... چون جنگیدنته که ارزشمنده نه پیروز شدن. همین که با تموم وجودت بجنگی، ینی پیروزی...


پ. ن.: چقد شبیه نامه های آندره ژید به ناتانائیل شد:|| :))

پ. ن. 2: کامنتاتونو جواب میدم. فردا.




"نگاهی خیره به نور...

وجودش همه شور...

حسی می‌گوید نزدیک است آن دور...

ایمان دارد

کوتاه است راه

... تا اوج!"

[The Moonwalker] [چهارشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۲۵ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan