



O children
Lift up your voice, lift up your voice
Children
Rejoice, rejoice
Hey little train!We are all jumping on
The train that goes to the Kingdom
We’re happy, Ma, we’re having fun
And the train ain’t even left the station
Hey, little train!Wait for me!
I once was blind but now I see
Have you left a seat for me?
Is that such a stretch of the imagination?
Hey little train!Wait for me!
I was held in chains but now I’m free
I’m hanging in there, don’t you see
In this process of elimination
Hey little train!We are all jumping on
The train that goes to the Kingdom
We’re happy, Ma, we’re having fun
It’s beyond my wildest expectation
Hey little train!We are all jumping on
The train that goes to the Kingdom
We’re happy, Ma, we’re having fun
And the train ain’t even left the station


صبح بیدار شدم. عین یک آدم معمولی. رفتم اینستاگرام. اولین استوری را باز کردم و مو به تنم سیخ شد. فکر نمیکردم حالا حالا ها به واقعیت بپیوندد و دلم خوش بود تا آن موقع من همه بساطم را جمع کرده و از این خراب شده که هر کار کردم و میکنم، خانهام نشد و نخواهد شد، رفتهام. کمتر از یک هفته بعد از اینکه فرصت کرده بودم راجع بهش فکر کنم، اتفاق افتاده بود. استوریها را ورق زدم و ورق زدم. آدمها یکی یکی از خواب بیدار میشدند، اینستاگرام را باز میکردند و شوکه، عین همیشه، اخبار تازه را به اشتراک میگذاشتند.
هنوز مزه افکار شب قبل از زیر دهانم نرفته بود. شب تا صبح داشتم به پروژهی بعدی فکر میکردم. اگر این مدت توانسته بودم به هدف به این محالی برسم چرا بزرگتر رویا نبافم؟ چرا نتوانم؟ و برای خودم تصمیم گرفته بودم که بزرگترین کاری که میتوانم در سن 20 تا 25 سالگی انجام دهم، ورود به دانشگاه MIT است. کم کم داشتم به فکر کردن بهش عادت میکردم. ترسناک بود ولی مهم این بود که تلاش کنم و من، دوباره در تلاش کردن خوب بودم.
یک بار دیگر همه آن افکار از ذهنم گذشتند و آمدند به مواجههی اخبار جدید. بعد، واکنش خندهداری از خودم نشان دادم. vpn را روشن کردم و روی یوتیوب سرچ کردم، پذیرش گرفتن از 10 دانشگاه برتر جهان.
حدود دو ساعت با لجبازی بچگانه نشستم به گوش دادن توضیحاتشان. تهش نتیجه گرفتم که من برای MIT تلاش میکنم. اگر 10 دانشگاه برتر نشد هم نشد، 50 دانشگاه برتر که دیگر میشود!
غروب که شد دوباره خبط کردم و رفتم اینستاگرام. حالا افراد دیگر کاملاً بیدار بودند و وحشت زده. همهی حقیقتی که از صبح در حال فرار ازش بودم، یک بار دیگر پتک شد و کوبیدندش پس سرم. اپلای کجا بود آدم ساده؟ با این وضعیتی که قرار است ته تهش، با تمام تاخیرها، از یک سال دیگر به اجرا برسد، تا فارغ التحصیلی هم به زور میتوانی پیش بروی! مگر نه اینکه همهی بنیانهای زندگی تحصیلی و شغلیات به همین شبکههای کوفتی بستهاند؟
بعد آمپر چسباندم. زدم بیرون و راه رفتم که از داغی درونم کم بشود. در گوشم میخواند «موندی تو حوض نقاشی، که از خونت جدا نشی؛ حسرت آسمون شدی تو... ساکت و سرخورده شدی، آرزوی مرده شدی، بازی دستشون شدی تو...»
دستهایم را مشت کرده بودم، با تمام قوت راه میرفتم و برای اولین بار زیبایی دم غروب به هیچ جایم نبود. زهره را بیشتر از یک بار، آن هم سرسری نگاه نکردم. از بازیچه شدن متنفرم. از بیارزش شمرده شدن متنفرم. و از همه مهمتر اینکه نمیدانم این همه خشم و نفرت و غم را چه کار کنم. آن پایینها گیر افتادهایم. جایی در اعماق زبالهدان تاریخ. این دفعه واقعاً هیچ کس نیست که به داد برسد. این دفعه همه جا سیاهیست فقط.
ما معمولی نبودیم. هیچ وقت معمولی نیستیم. هیچ وقت نمیتوانیم احساس معمولی بودن کنیم. محکومیم انگار. به تمام چیزهایی که کمی قبلتر فقط در کابوسهایمان میدیدیم.

بعد از حدود دو و نیم سال تجربهی مدامِ نرسیدن، به یه هدفی که اسفند تعیینش کرده بودم رسیدم. فراموش کرده بودم که کندن تیکه کاغذی که هدف رو روش نوشتی از رو دیوار و تیک خوردنش رو لاک اسکرین گوشی چه لذتی داره.

با زیباترین و پر ستاره ترین آسمونِ ممکن.:)



-
مهر ۱۴۰۱ ( ۲ )
-
مرداد ۱۴۰۱ ( ۲ )
-
تیر ۱۴۰۱ ( ۳ )
-
خرداد ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
فروردين ۱۴۰۱ ( ۲ )
-
اسفند ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
بهمن ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
دی ۱۴۰۰ ( ۴ )
-
آذر ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
آبان ۱۴۰۰ ( ۴ )
-
مهر ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
شهریور ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
مرداد ۱۴۰۰ ( ۸ )
-
تیر ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
خرداد ۱۴۰۰ ( ۴ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
فروردين ۱۴۰۰ ( ۷ )
-
اسفند ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
بهمن ۱۳۹۹ ( ۴ )
-
دی ۱۳۹۹ ( ۴ )
-
آذر ۱۳۹۹ ( ۶ )
-
آبان ۱۳۹۹ ( ۲ )
-
مهر ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
شهریور ۱۳۹۹ ( ۳ )
-
مرداد ۱۳۹۹ ( ۵ )
-
تیر ۱۳۹۹ ( ۵ )
-
خرداد ۱۳۹۹ ( ۴ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
-
فروردين ۱۳۹۹ ( ۱۰ )
-
اسفند ۱۳۹۸ ( ۶ )
-
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
-
دی ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
-
آذر ۱۳۹۸ ( ۶ )
-
آبان ۱۳۹۸ ( ۸ )
-
مهر ۱۳۹۸ ( ۲ )
-
شهریور ۱۳۹۸ ( ۳ )
-
مرداد ۱۳۹۸ ( ۳ )
-
تیر ۱۳۹۸ ( ۸ )
-
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۵ )
-
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
-
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
-
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
-
دی ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
-
آذر ۱۳۹۷ ( ۴ )
-
آبان ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
-
مهر ۱۳۹۷ ( ۸ )
-
شهریور ۱۳۹۷ ( ۱ )
-
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
-
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
-
خرداد ۱۳۹۷ ( ۴ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۵ )
-
فروردين ۱۳۹۷ ( ۲ )
-
اسفند ۱۳۹۶ ( ۱ )
-
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳ )
-
دی ۱۳۹۶ ( ۵ )
-
آذر ۱۳۹۶ ( ۸ )
-
آبان ۱۳۹۶ ( ۵ )
-
مهر ۱۳۹۶ ( ۶ )
-
شهریور ۱۳۹۶ ( ۶ )
-
مرداد ۱۳۹۶ ( ۵ )
-
تیر ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
-
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۷ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۷ )
-
فروردين ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
-
اسفند ۱۳۹۵ ( ۸ )
-
بهمن ۱۳۹۵ ( ۹ )
-
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
-
آذر ۱۳۹۵ ( ۷ )
-
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۶ )
-
مهر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
-
شهریور ۱۳۹۵ ( ۵ )
-
مرداد ۱۳۹۵ ( ۳ )
-
تیر ۱۳۹۵ ( ۱ )
-
خرداد ۱۳۹۵ ( ۵ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۲ )