#40 - بیخیال همه چى؛ بخند!

دیگه گذشته، دیگه تموم شده :))

اجازه نده این آدماى کوتاه فکر آینده رو برات تعریف کنن...

نو شو، پشتتُ بکن به همه، کار خودتو انجام بده و نشونشون بده کى هستى!

[جمعه، ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۵:۲۴]

#39 - کاش میفهمیدى... [مجبور نیستین بخونین :)]

آهاى بابا! تو که این چیزا رو نمیفهمى!! تو هیچوقت به هیچکدوممون به اندازه کافى نزدیک نبودى، هیچوقت اونطورى که باید از نظر عاطفى ساپورتمون نکردى...

هیچوقت نفهمیدى من کِى نوجوون شدم، کى بزرگ شدم؛ کِى هیفده سالم شد...

البته حقم دارى؛ تو یه بار تمام وجودتو گذاشتى واسه الهام؛ و بعد دیدى که نتیجه چى شد...

اما اگه ما دو تا هم به اندازه الهام "احمق" بودیم اونوقت یه بلایى بدتر از الهام سرمون میومد! اگه خدا حواسش بهمون نبود الان باید از تو خیابونا جمعمون میکردن!! تو فقط شانس آوردى که من یه سرى چیزاى حیاتى اى که تو به عنوان پدر باید یادم میدادى رو تو مدرسه یاد گرفتم و خیلى جاى خالى یاد گرفتن از تو اذیتم نکرد...!

میدونى چیه بابا؟؟ فقط آرزو میکنم خدا همونطورى که مواظب من بود، مواظب امینم باشه... که به راهاى بد کشیده نشه...

وگرنه تو که عین خیالت نیست!! تو که اصلاً از بچه هات خبر ندارى! تو که اصلاً این موضوعو متوجه نیستى که پسر این سنى یکم حساسه... یکم باید باهاش حرف زد و بهش فهموند که یه سرى خط قرمزا واسه خودش تعریف کنه...!

تنها چیزى که نگرانشى اینه که از لحاظ مالى ساپورتمون کنى؛ دستتم درد نکنه، ولى کاش اینو میفهمیدى که بابا بودن نیازمند چیزى بیشتر از پول دراوردن و خرج کردنش واسه بچه هاته!!

نگران افکارتم بابا... نگران پسرتم؛ نگران اینم که اونم بشه یکى بدتر از الهام... که اگه خدا مواظب من نبود قطعن منم میشدم یکى مث اون...

نگران همتونم...


پ. ن.: این پستو رمز دار کرده بودم مبادا آشنایى اینجا رو بخونه؛ اما دیگه برام مهم نیس... :)

[جمعه، ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۴۱]

#38 - ما زنده به آنیم که آرام نگیریم؛ موجیم که آسودگى ما عدم ماست...

اصلاً بعضى آدما اومدن که دلتو قرص کنن. که اون وقتایى که شک و تردید وجودتُ پر میکنه و حتى به این فک میکنى که بزنى زیر همه چى، یه جورى قضیه رو میفهمن و آرومت میکنن. دوباره دستتُ میگیرن، بلندت میکنن و تو به ادامه دادنت ادامه میدى...!
اینجور آدما گنجن. گنجایى که احتمال اینکه یکیشون کنارت باشن خیلى کمه و وقتى هستن باید با تموم وجود قدر بدونى...
[پنجشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۲۲:۳۰]

#37 - چرا بعضیا انقد بى احساسن که رو چیزایى که دوستشون دارن اسم نمیذارن؟ مگه اسم فقط واسه آدماست؟

من نه سالم که بود یه سوسک پلاستیکى داشتم، اسمش ژوزف بود. انقد خوب بود، با جعبه عروسکام واسش اتاق خواب درست کرده بودم، تخت خواب و کاغذ دیواریو اینا. واسش نقاشى میکشیدم آویزون میکردم به دیواراى خونش. واسش غذا میذاشتم که بخوره و وقتى نمیخورد ناراحت میشدم حتى!! =))
پس کاملن باید طبیعى باشه که رو کاکتوسم اسم بذارم. اما سوالم اینه که چرا بعضیا انقد بى احساسن که با همه چى مث شىء هاى بى جون رفتار میکنن؟ اون شىء چیزا رو تجربه کرده، شاید از توى آدمیزاد بیشتر شخصیت داشته باشه آخه!! خوب چرا مثلن به گُلاتون میگید "گل" یا به هندزفریتون که جونتونو براش میدین میگید "هندزفرى"؟ بابا یکم احساس داشته باشید؛ یکم از چارچوب روزمرگى و معقول رفتار کردن خسته باشید؛ یکم دیوونه باشید!! :D
من واقعن درک نمیکنم الهامو، که سه تا گلدون داره و تا حالا به ذهنش نرسیده که واسشون اسم بذاره!! براى مثال دیروز به محض اینکه این موجودِ گوگولى دوست داشتنى دستم رسید با پارمیس براش اسم گذاشتیم! خیلیم دوسش دارم و گیگیلیه :))

نیگاش کنید آخههه! 😍 اسمش "اسپارتاخوسـ"ـه :)

[چهارشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۶:۱۷]

#36 - من اسیر عکس ماه روى آبم اما اون از من چه دوره...

"سرد شدیم یواش یواش... 

رابطمون نفس نداشت...

گفتى برام قفس نباش... رد شدیم از هم...

دور شدیم ازون هوا... 

چیزى نمونده بین ما

کاش بتونى بگى چرا رفتى از دستم...

رد شدیم از هم..."


تمام ترس من از اینه که رابطه م با "ن" به این روز کشیده بشه...

بدترین چیزى که میتونه اتفاق بیوفته همینه...


پ. ن.: پُر ترسم این روزا. ترس از چیزایى که هنوز اتفاق نیوفتادن... ترس از نبودن کسایى که باید باشن. ترس از تنهایى و گوشه گیرى یى که کم کم داره تو وجودم رخنه میکنه. ترس از اتفاقایى که نباید اجازه بدم بیفتن و داره کنترلشون از دستم خارج میشه...

من معمولاً کم پیش میاد که نتونم حال خودمو خوب کنم، اما این دفعه...!!

کاش یه جورى حال دلم دوباره خوب شه...

[سه شنبه، ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۰:۰۸]

#35 - تو اوجِ اوجِ تخیلاتمم نمیتونستم تصور کنم یه معلمو اندازه پدرم دوست داشته باشم...

کل امروز تو فکر خوابى بودم که درباره آقاى الف دیدم

نمیدونم قضیه ش چى بود

نمیدونم چرت و پرت بود یا واقعنى منظور خاصى توش بود

نمیدونم چه اتفاقى قراره براش بیوفته

نمیدونم اصن قرار هست که اتفاقى براش بیوفته یا نه

اما

خدایا خواهش میکنم

خواهش میکنم

خواهش میکنم!!

نگیرش ازمون...

[دوشنبه، ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۸:۱۳]

#34 - چه زود گذشت و دوباره آبان شد...

میشه این آهنگو صد بار گوش داد و هر صد بار باهاش عاشقى کرد... [🔗]

[جمعه، ۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۵:۵۱]

#33 - بلند شو بگو دیگه غصه بسه...

گریه نکن دختر!

وقتایى که از شدت خستگى دارى از هم متلاشى میشیو وا میرى به این فک کن که خدا هست! خدا داره میبینه تلاشاى تو رو! داره میبینه که به جاى اینکه مث بقیه خوش بگذرونى تو این سن دارى تلاش میکنى! دارى خودتو محک میزنى!

گریه نکن دختر، گریه واسه بچه سوسولاست!

اونموقعایى که از ده تا مسئله فقط یه دونه رو تونستى حل کنى؛ اونموقعایى که به این نتیجه میرسى که هیچى از چیزى که دارى میخونیو نمیفهمى؛ اونموقعایى که درسنامه هالیدِى رو میخونیو میفهمى و تمریناشو میبینى و وحشت میکنى، مصمم تر از قبل شو!

اگه سینماتیکت ضعیفه، اگه از دینامیک هیچى حالیت نیست، اگه حتى ساده ترین مسئله ها رو نمیتونى حل کنى، این برات یه نشونه باشه! یه نشونه واسه اینکه تو باید بیشتر ازین حرفا سعى کنى! یه نشونست واسه اینکه محکمتر از قبل ادامه بدى! انصراف از المپیاد، اونم این وقت سال، فقط واسه اون توهمیاییه که فک کردن هرکى هرکیه و میان یه طلا میگیرن و خیلى راحت وارد دانشگاه میشن!!

تو اهل سخت تلاش کردنى... اهل امیدى... تو اهل ریسکى... تو دیوونه اى... تو آیلارى!!

وقتایى که همه دارن ناله میکنن و به خودشون منفى میدن تو مثبت باش! مگه تو از هدى چى کم دارى؟ از ستاره چى کم دارى؟ از على زینالى و هررر کس دیگه که تونسته طلا بگیره چى کم دارى؟ آیلار! اونا هم از سن تو شروع کردن! اونام وقتى هم سن تو بودن دوزاریشون افتاد که نباید مث بچه هاى عادى باشن، چون میتونن متفاوت فک کنن!

وقتایى که از شدت استرس بغضت میگیره، وقتایى که با خودت فک میکنى دیگه نمیتونى، وقتایى که فکر انصراف مث خوره میوفته به جونت...

نذار شیطون گولت بزنه! به این فک کن که شهریور دو سال دیگه، اسمتو از تو لیست طلا ها میخونن و تو میرى اون بالا و از خوشحالى گریه میکنیو مدالتو میندازى گردنت...

به این فکر کن که مامانت، بابات، خواهر و داداشت، همشون بهت افتخار میکنن اونموقع... نفیسه بهت افتخااار میکنه... یلدا، مُخى، همشون... آره اینجورى شیطونو بِچِزون!

به این فک کن که نتیجه تمام خون جیگرایى که این دو سال خوردیو میگیرى! به این فک کن که قراره بترکونى! قراره به همه اونایى که جلو پات سنگ میندازن، همه اونایى که بهت پوزخند میزنن... قراره به همشون بگى: دیدید میتونم؟

قراره به دنیا ثابت کنى که تو دیوونه اى، تو آیلارى! و هرکسى قرار نیست تو باشه! هرکسى نمیتونه "آیلار صدایى" باشه! آیلار صدایى تو کل جهان یه دونست، و همونیه که قراره بترکونه!

اشکاتو پاک کن دختر... بلند شو...

دیگه گریه نکن :)

[دوشنبه، ۳ آبان ۱۳۹۵، ۲۱:۵۸]

#32 - عشق دورم...


رو شنهای سرد دراز کشیده‌م. هیچکس اینجا نیست. فقط منم و یه سکوت مطلق. چشمامو با ترس باز می‌کنم. اینجا دیگه کجاست؟؟

یه نفس عمیق می‌کشم. منظره بالای سرم... واقعا زیباست... یه دریای روشن از نقطه های چشمک زن و ریز: ستاره ها!

انقدر نزدیک به نظر می‌رسن که یکی از دستامو بلند می‌کنم تا لمسشون کنم. یکیشونو می‌بینم که داره بدجورى بهم چشمک می‌زنه. دستمو بالاتر می‌برم تا بگیرمش. حالا واقعا داره بهم می‌خنده! یهو یادم می‌افته که امکان نداره بتونم بگیرمش. لبخند ستاره حالا مثل پوزخند می‌مونه برام. یاد شازده کوچولو می‌افتم که صداى خندش از لابلاى ستاره ها به گوش خلبانِ بیچاره میرسید، بعدشم یاد خودمون افتادم... این خودتى نه؟

به جز تو کس دیگه یی نمی‌تونه باشه...! فقط تویی که می‌تونی منو با یه دنیا تنهایی وسط این ناکجا آباد رها کنی و از اون بالا بهم پوزخند بزنی. فقط تویی که بود و نبود من اصلاً برات مهم نیست! فقط تویی که انقدر دوری، که دستاى من به گردتم نمی‌رسه!

لطفا برگرد! میشه...؟

[سه شنبه، ۲۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۰:۱۲]

#31 - دلم میسوزه براى کسایى که هیچوقت نتونستن اونطورى که باید، این حسو تجربه کنن...

جایزه بزرگترین و لذت بخش ترین حس دنیا تعلق میگیرد به:
هنوز بابا و مامان داشتن... 
حتى اگه الان که دارم اینو مینیویسم خواب باشن! :)
[يكشنبه، ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۹:۵۳]
یه جای خیلی خیلی دور.
با زیباترین و پر ستاره ترین آسمونِ ممکن.:)
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan