#152 - من، آن دختربچه کوچکی که توی یک سوراخ توی کنده درختی مخفی شده و سعی می‌کند تا وقتی مجبور نشده از سوراخ بیرون بیاید طوفان وحشتناک بیرون را ایگنور کند.

دیروز با بچه ها حسابانو پیچونده بودیم و نشسته بودیم تو طبقه دوم ساختمون مریم، با چنتا از بالشتکای صندلی خرابای آمفی واسه خودمون کوسن درست کرده بودیم و نشسته بودیم روش و تکیه داده بودیم به اون اون درِ آمفی تئاتر که به "لژ مخصوص" باز می‌شد. به طبقه بالای آمفی میگیم لژ مخصوص چون وقتی اونجا می‌شینی دیگه دغدغه اینو نداری تو خط واصل بین چشم تو و سِن، ستونی وجود داشته باشه و نگران این نیستی که بچه های روی سِن تکون بخورن و برن تو اون بخش حدود بیست درجه ای میدان دیدت که یه ستون گنده آجری پوشوندتش.
نشسته بودیم و سعی میکردیم انتگرالای کیهانو بلد بشیم. کیانا گفته بود از کیهان دو جزئی سوال داده تو امتحان. وسط زنگ یهو "ن" هم از سر حسابان پاشد اومد پیشمون. درس خوندنو گذاشتیم کنار نشستیم به حرف زدن... داشت از بحرانای سی سالگیِ دارا میگفت. بعد "پ" گفت من قبل بحران سی سالگی، بحران بیست و هشت سالگی می‌گیرم! چون مضرب هفته. "ز" هم گفت خب قبلشم که بحران بیست و یک سالگی میگیری! گفت آره دیدی؟ نصف زندگیمو باید بشینم بحران بگیرم. مام داشتیم با یه حالت مسخره به بی نمکی حرفاشون میخندیدیم که یه چیزی تو وجودم سقوط کرد. تا ته رفت پایین. بیست و یک سالگی! چهار سال هم نمونده تا تموم شدن بیست سال و رفتن تو بیست و یک. از ظاهرم چیزی معلوم نبود ولی حالم یهو بد شد. میترسم هیولا. نه از آینده. از خودم تو آینده. زمان عجیب ترین و ترسناک ترین کمیت فیزیکییه که میشناسم.نه میشه بهش اضافه کرد، نه میشه ازش کم کرد، نه میشه از کسی قرضش گرفت... فقط میشه نشست و نیگاش کرد. که داره کم تر و کمتر میشه. که دونه های شن دونه دونه میریزن پایین و تو تنها راهت شاید این باشه که بزنی ساعت شنی رو بشکونی که اون موقعم چیزی حل نمیشه فقط تو تموم میشیو دیگه نیستی که ببینی شن داره میریزه پایین و پایین و پایین...
بعد بدترین جای قضیه میدونی کجاس؟ اینکه من آدمی نیستم که از زنده بودن بدم بیاد. نه مث "ن". من زنده بودنو دوست دارم. هرروز معجزه دیدنو دوست دارم. آرزوی دست نیافتنی م اینه که کاش اونقدر پیر می‌بودم که مولانا رو به چشم دیده بودم و شاگردی شو کرده بودم. از یه طرف دیگه کاش اونقدر جوون بودم که تا آخرین نفسِ آخرین انسان دنیا قبل انقراض نسل انسان زنده می‌موندم. اونجوری همه علمی که بشریت به دست آورده رو می‌داشتم و یجورایی خیالم راحت بود که همه چیزای جالبو دیدم. همه کشفیات انسان رو.
هیولا؛ دلیل اینکه من سر کلاسای کیهان شناسی بغض میکنم و تو خودم فرو میرم و "ک" میگه باز آیلار هنگ کرد، هنگ بودن یا خسته بودن مغزم نیست. دلیلش اینه که غصه‌م میشه وقتی میبینم انبساط کیهان ممکنه یه روزی متوقف بشه و کیهان شروع کنه به منقبض شدن، ولی من اونقدر کمم، اونقدر کوچیکم که حتا اگه عمرمم قد عمر کیهان میبود آدمیزاد بودنم اجازه نمیداد ببینم انقباض کیهانو. دیقن مث یه الکترون کوچولو از یکی از اتمای پوستم که همیشه آرزوشه ببینه وقتی من میمیرم بدنم چیجوری میشه! ولی قبل اینکه حتا پیر بشم با یه باد از رو پوستم جدا میشه و میره............. منم همینجوریم. اونقدر کوچیک که هیچ درکی نمیتونم از کیهان داشته باشم...!
من آدم عجیبیم هیولا... کیهان شناسی میخونم و مجبورم واسه اینکه معادلات رو بنویسم از تمام "ماده" موجود در جهان -از جمله خودم- صرف نظر کنم..! ولی هنوزم پر از آرزو ام. هنوزم فک میکنم میتونم دنیای دور و برمو عوض کنم. میتونم حداقل سرزمین خودمو یکمی بهتر کنمش. بزرگترین آرزوم اینه که دانشجو بشم و انقلاب کنم و وضعو از اینکه هست بهتر کنم:)) و بزرگترین هدیه زندگیم این بوده که تو این دوران زندگی میکنم. تو دوره ای که قراره نقطه عطف تاریخ ایران باشه... "انقلاب کبیر ایران"..! و در عین حال همچنان ناراحتم که اونقدری عمر نمی‌کنم که ببینم جون کندن هام به ثمره نشسته. ببینم ایران سری بین سرا بلند کرده. ببینم مردم از ته وجودشون لبخند میزنن... درد کمتر شه. غم کمتر شه. مهربونی بیشتر شه. آخ که نیستم اینا رو ببینم هیولا. آآآآخ که میترسم بزرگ شم و دیوونه بودن یادم بره؛ آآآخ که میترسم یادم بره تو روزای شونزده سالگیم میگفتم حاضرم شبا گرسنه بخوابم ولی قشنگتر کرده باشم اون روز دنیا رو. که حاضرم جلو همه دنیا واسم بخاطر دفاع از عدالت و حق. آآآآخ که میترسم منم مث این آدمای خاکستری اطرافم بشم که هرجا به نفعشونه از نبود عدالت مینالن و هرجا به نفعشون نیست، خودشون حق دیگرانو میخورن. هیولا میییترسم ازین دنیا. گاهی فک میکنم من اولین کسی نیستم که این ایده ها رو دارم! شاید نفس منم از جای گرم بلند میشه... شاید منم وقتی به ته قضیه برسم به این نتیجه رسیده باشم که ارزشی نداشتن این همه سختی کشیدنا. که هیچ فرقی نکرده جز عذاب کشیدن خودم. میخام زمان نگذره هیولا... میخام تا ابد یه گوشه بشینم و سرمو بگیرم بین زانوهام و دنیا رو ایگنور کنم.
اینا رو گفتم به این امید که چهار سال دیگه تو عالم بیست سالگی، وقتی گذرم به این جا میفته اینو بخونم و یه لبخند بیاد رو لبام... بگم دیدی ربطی به بچه بودنت نداشت...؟ دیدی هنوزم ایده هات  همونن؟ دیدی هنوزم حاضر نمیشی بخاطر راحتی حق بقیرو بخوری یا حقشونو از بقیه نگیری؟
کاش همین جوری باشه هیولا. این بزرگترین هدیه تولد بیست سالگیم میتونه بشه...!
[The Moonwalker] [پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan