#102 - ما همان ساقه ی سبزیم...

امشب ماهایی که بخاطر یکی دو سال سن کمتر، نمیتونیم واسه چهار سال آینده مون تصمیم بگیریم، با دلشوره تر از همه میخوابیم...

به امید بنفش ترین جمعه سال... به امیدِ پیروزی "اُمید"... :)

امیدمونو ناامید نکنید:) کلیک

[دُختَرِ هَيولا] [جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۴۸ ق.ظ]

#101 - مَه نوشت

تماشا کردن ماه برای من همیشه لذت دیگری داشته است. یک جورهایی از بچگی با ماه احساس هم دردی میکردم. آن برق نقره فامش را که در آسمان میدیدم همیشه دلم قرص میشده. آن وقتهایی که ماه تا نُه صبح هم پیداست و دیرتر غروب میکند هم بیشتر. چه میدانم، شاید تمام جذابیتش برایم، به دلیل اسمی باشد که رویم گذاشته اند. معنی اش می‌شود "هاله ی ماه". شاید، آن موقعها خودم را هاله ی ماه میدانسته ام.

چند وقتی است که ماه برایم از همیشه جذابتر شده. فکر که میکنم، میبینم ویژگی های مشترک من و ماه خیلی زیادند. مثلاً همه فکر میکنند ستاره های زیبا همیشه کنارشند، غافل این اینکه ستاره ها پارسِک ها دور ترند از ماه و ماه رسماً به جز زمین همدم دیگری ندارد و حتی از زمین هم دورتر از آنست که احساس تنهایی نکند..

یا میدانید که، همیشه یک روی ماه از روی زمین دیده میشود و هیچکس به جز چند نفری که تا به حال به ماه سفر کرده اند، آن روی دیگر -و چه بسا زشت تر- ـش را به چشم ندیده اند! (و چقدر اندک اند و تعدادشان به انگشت های یک دست هم نمیرسد آن عده در مورد من...)

ماه، همیشه تنهاست. تنها ترین است در واقع... هرچقد هم که نور بدهد، آخرش همه به چشم یک قمر کوچک نگاهـش میکنند و ساده از کنارش میگذرند و به اجرام "مهم تر" آسمان میپردازند. این ویژگی، همیشه مرا آزار داده. ماه را نمیدانم...


چند وقتی میشود که آسمانِ این حوالی، ابری ست. آنقدر ابری که ماه کامل با تمام نورش، به سختی از پشت ابرها پیداست. آسمان این روزها عجیب تاریک است، عجیب سیاه. به آسمان که نگاه میکنم و ماه را پیدا نمیکنم که با آن نور گرم نقره ای رنگش بتابد، هراس غریبی به جانم می‌افتد. انگار توی این روزهای تاریک زندگی، دیگر تنها چشمه ی امیدم هم خاموش شده. زل میزنم به آن نقطه که ماه باید آنجا میبود و ابرهای سیاه جلویش را گرفته اند. آه میکشم و فکر میکنم، شاید واقعاً دیگر هیچ امیدی نیست... تا بحال نشده بوده که ماه دست رد به سینه ام بزند..!

معجزه، همیشه کنار همه بوده. در تمام لحظات. این تصمیم ماست که به آن توجه کنیم یا نکنیم. و من همان لحظه، معجزه ام را دیدم. از بین آن ابر های سیاهِ بیرحم، ماهم داشت تمام تلاشش را میکرد که نورش را به من نشان دهد. میخواست بگوید امید هنوز نمرده... میخواست بشوید و ببرد با خودش تمام این حال بدی که مثل خوره به جانم افتاده بود...!

آن پرتوی ضعیف را که دیدم متعجب ماندم. کمی ماند و بعد دوباره ابرها جلویش را گرفتند. دوباره ابرها را کنار زد و این بار دیگر ضعیف نبود. ماه با تمام قدرت سعی میکرد از پشت ابر بیرون بیاید. آن لحظه یک هاله ی نورانی زیبا تمام آسمان را گرفته بود. انگاه ابرها نور ماه را در فضای بیشتری پخش کرده بودند. شاید  بعضیها بخندند و بگویند این دختر احمق هم با چه چیزهایی امید میگیرد! اما به نظر من معجزه همین چیزهای ریز است. ما انقدر معجزه دیده ایم که چشممان دیگر به معجزه ها حساس نیست و همه چیز را عادی تصور میکنیم. اما خُب، کدام  مبحث فیزیک میتواند ثابت کند که ما چیزی را درست میبینیم؟ نسبیت، شکست نور، ابیراهی... ما همیشه در حال اشتباه دیدنیم...

بله، معجزه ها وجود دارند، چشم ماست که تشخیصشان نمیدهد... چشم ماست که مثل همیشه همه چیز را معمولی جلوه میدهد...

کاش حداقل چند وقت یکبار به خودمان یادآوری کنیم این موضوع را...!

پ. ن.: به قول یک بنده خدایی،

چیکار میکردی بدون این مخزن لا یتناهی امیدت، آیلار صدایی؟!

[دُختَرِ هَيولا] [شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ]

#100 - اِهِم.

واسه خاهراتون گل بخرید حتا اگه باهاشون قهرید. همین امروز.
و
به من فیلم پیشنهاد بدید :||
[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۰۶ ب.ظ]

#99 - خب چه کنم؛ تابستونى که در پیشه از دوران کنکور هم قراره سختتر بگذره برام..!

تا حالا تو زندگیم انقدددر علاف و بیکار نبوده م. روزى چهار تا فیلم، دو ساعت کتاب غیردرسى و بقیش هم این ور اون ور رفتن و تفریح.
یه جورایى چون هفت ماه یه نفس درس خوندم الان یه احساس خلاء و هیچکار نکردن تو وجودمه. خدا نگیره این روزا رو از ما :))

+ راستش من چهاردهم یه پست نصفه نوشته بودم ولى سر یه قضیه اى به مقادیر زیاد گریه کرده بودم، سرم داشت منفجر میشد و چشمام پف کرده بود و نمیدیدم که بخام کاملش کنم؛ بعد میذارمش اینجا.
[دُختَرِ هَيولا] [شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۰۶ ب.ظ]

#98 - همراه شو عزیز، کاین درد مشترک، هرگز جدا جدا درمان نمیشود...

این پست قرار بود خیلی بلند بالا باشه،
اما بعد تصمیم گرفتم فقط همین عکسو براتون آپلود کنم...
خواهشمندم بخونیدش و اگه ذره ای براتون دغدغه هست این موضوع، پخشش کنید! یکی از آرزوهام اینه که وزیر بعدی آموزش و پرورش به این موضوع اهمیت بیشتری بده!
[دُختَرِ هَيولا] [جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۸ ق.ظ]

#97 - آخه چرا انقد دیییر کشفت کردم *___*

تا حالا شده وقتى هیچى از اسپانیایى بلد نیستید یه آهنگ اسپانیایى رو تقریبن حفظ باشید؟

این لنتى رو میگم *___*
انریکه *___*
[دُختَرِ هَيولا] [يكشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۳ ب.ظ]

#96 - بارون فقط یه پدیده هواشناسی نیست، قسم میخورم که شعور داره:))

دیروز داشتم ملت عشق میخوندم. شمس تبریزی توش میگفت، "تنها چیزی که تو دنیا ارزش داره عشق ه. حتی اگه آدما بهت بدی کردن، تو بهشون عشق بورز. چون کائنات عشقو میفهمن. درکش میکنن. اگه به کائنات عشق بورزی کائنات هم به تو عشق میورزه..."

من میخوندم و میخوندم و شیفته ی شمس تر میشدم.. اینا دقیقن عقاید خودم بودن. ینی عقیده که نمیشه گفت، چون تا حالا فرصتی پیش نیومده بود ببینم عملین یا نه. ایده بودن فقط.

بعد از ظهر، دوباره یه چیزی شد. کثیفی آدما دوباره اومد جلو چشمام. اشکمو دراورد. حالمو بد کرد. دیگه نمیخاستم چیزی بشنوم. حالم بد بود واقعا... تا جایی که میخاستم بزنم زیر همه چی. میخاستم خلاص شم... میخاستم دیگه نبینم. دیگه نشنوم. میخاستم برم بالا، اونقد بالا که چشمام نتونن آدما رو رو زمین تفکیک کنن. فقط دریاها و جنگلا رو ببینن...

گذشت و شب شد، همینجوری که داشتم فکر میکردم، دیدم رو صفحه گوشیم ساعت دوباره 00:00 شد. مث شروعای دوباره. انگار دیگه مهم نبود تو اون 23 ساعت و 59 دقیقه ای که الان تموم شد چی گذشته. الان دیگه همه چی نو بود. همه چی از صفر شروع میشد. ولی چند تا آدم اینو میفهمیدن؟ که دوباره میشه از نو شروع کرد..؟

چشمامو بستم. آرزو کردم این فکری که تو سر منه بیفته تو سر همه اون بیشعورایی که حالمو بد کرده بودن. همه اونایی که لجن میپاشن به زندگی بقیه. اونایی که عوضی ترینن. آرزو کردم عوض بشن، همه شون... آرزو کردم تو این 23 ساعت و 59 دیقه ی جدید، هیچکس کثیفی بیشتری نپاشه به دنیا. آرزو کردم وضعیت همینجوری نگه داشته بشه، لااقل واسه 23 ساعت و 59 دیقه. چهرازی گفت "ما گم شدیم. اینا کین بابا؟ ما اشتباهی بیرونیم! این کجاش تهرانه؟ از وقتی مرخص شدیم انگار خواب میبینیم. ولی لالیم. عالم هم همه کر. هیشکی رو دیگه نمیشناسیم. مارو برگردون تهرون، پول بلیطشم خودم بهت میدم... میخوایم بریم آسایشگاه پیش حبیب -که دیگه نیست- آلاخون والاخون شدیم. یه بلیط که دیگه انقد قر و قنبیله نداره!"

اینا رو شنیدم و اشکم درومد. اینا رو شنیدم و بغضم گرفت. هیچجا دیگه مثل سابق نبود. نسل آدمیزاد، همه جا رو به گند کشیده بود. تهرانو بیشتر از همه جا... بغضمو قورت دادم، اشکامو پاک کردم. دوباره بغضم گرفت. میشه همه چی مث سابق شه؟ میشه دوباره آدما با صفا باشن؟ میشه تیرگیا برن یه وری، دوباره همه صاف و ساده شن باهامون..؟

یهو یه بادی از بالکن که باز بود زد تو. با خودش بوی بارون اورده بود. از زیر پتو زدم بیرون رفتم تو بالکن، دیدم اشک آسمونم درومده. آسمونم داشت سعی میکرد جلوی گریه هاشو بگیره. داشت سعی میکرد بغضشو قورت بده، مثل من... هی قطع میشد و هی شدیدتر از قبل دوباره شروع میشد. چشمامو بسته بودم  و فقط به نم بارون که میزد تو صورتم فکر میکردم. به اینکه کاش بارون میزد، کثیفیا رو از تن آدما میشست. کثیفیای دلاشونو... کاش رنگ قلبای همه دوباره میشد قرمزِ جیغ، بدون حتی یه ذره سیاهی..

رعد و برق زد. انگار من داشتم بلند بلند فکرامو واسه آسمون میگفتم و آسمون گریه میکرد براشون. واسه آرزوهام. واسه دلتنگیام. بغضش این دفعه بدجور ترکیده بود. انقد شدید که دیگه صدای ماشینای دوازده شبی که هر از گاهی از تو کوچه رد میشدنو نمیشنیدم. انگار آسمون از قصد بلند بلند زار میزد، که صدای هیچکسو نشنوم. یه لبخند زدم. دلم آروم شده بود، بارون کار خودشو کرده بود. چشمامو باز کردم. شاید توهم بود، شایدم واقعیت؛ ولی از لای ابرا یه ستاره دیدم که بهم چشمک میزد، نمیدونم شاید سیریوس بود که تو اون هوای ابری هم معلوم بود. اون چشمک برام شد دلگرمی. برام نشونه ی عشق شد. انگار داشت بهم میگفت بذار همه دلا سیاه باشن. بذار همه پر از کینه باشن و نفرت و عوضی بازی. تو صاف و ساده باش. تو مث آینه باش. تو به همه چی عشق بورز، نومتروات. تو پاک بمون میون این همه سیاهی. و نگران آسیب دیدن از پاکیت نباش، چون به قول شمس اگه به کائنات عشق بورزی کائنات هم به تو عشق میورزه. و ایمان داشته باش که خدا عاشق اون ذره های سفیدیه بین یه دریا سیاهی. ایمان داشته باش که دستتو خدا گرفته، ولش نکن. عشقو هدیه بده به همه... کی میدونه، شاید اون رسالتی که سالهاست دنبالشی همینه:)


"قاعده بیست و هفتم: این دنیا به کوه می‌ماند؛ هر فریادی که بزنی، پژواک همان را میشنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک می‌یابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت می‌آید. پس هر که درباره ات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانه روز درباره آن انسان نیکو سخن بگو. در پایان چهلمین روز می‌بینی که همه چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون می‌شود."

- از مجموعه قواعد چهل گانه ی صوفی گری شمس تبریزی (کتاب ملت عشق - نوشته الیف شافاک)

[دُختَرِ هَيولا] [سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan