EXPECTO PATRONUM

جالبه که بعضى وقتا، وقتى فکر مى کنى اتفاقى که پیش روته قراره حالتو بد کنه و حالِ بدتو بدتر، همه چى دست به دست هم مى ده که اون اتفاق، از بهتریناى زندگیت بشه. این غیر قابل پیش بینى بودنِ زندگى، با اینکه گاهى کار دستمون میده اما بعضى وقتا هم خوبه.
حقیقتاً رصدى که رفتم از زیباترین و فان ترین تجربه هاى زندگیم بود. دلم مى خواد اینجا درموردش بنویسم که با جزئیات کامل تو ذهنم بمونه.
"ز" نیومد. همونى که از روبرو شدن باهاش مى ترسیدم. ولى دلیلِ قشنگ بودنِ این چند روز نبودنِ "ز" نبود؛ که اگه میبود شاید بیشتر بهم خوش میگذشت.
جایى که واسه رصد رفته بودیم، یه جایى بود به اسم دیزان، بعد از طالقان. دقیق لوکیشنشو نمیدونم ولى همین بس که از زیباترین، رویایى ترین و جادویى ترین جاهایى بود که تو زندگیم رفته بودم. یه دشت سرسبز با تپه هاى شیبدارِ بلـند. چند تپه اون طرف تر از جایى که ما تلسکوپا رو عَلَم کردیم، یه دهکده ى کوچیک قشنگ بود. با خونه هاى روستایى و سقفاى شیبدارِ سفالى. درست همونجورى که من دوست دارم. یه کوره راه وسطِ علف هاى روى تپه بود که از اونجا مى رفتیم و میومدیم. آخه ما تو مدرسه اى که پاى تپه بود اقامت کرده بودیم و فقط شبا تلسکوپا رو میبردیم بالاى تپه واسه رصد.
ما که رسیدیم، ساعت حدوداً شیش اینا بود. وسایلامونو باز کردیم، بعدش رفتیم سراغ تلسکوپا. اگه نمیدونین، بدونین که تلسکوپ چیزِ واقعاً سنگینیه. دو تا جعبست که یکیش ده کیلو و یکى دیگه ش حدوداً بیست کیلو -بلکه م بیشتر!- وزن داره و دو نفرى هم به سختى رو زمین صاف میشه حملش کرد. چه برسه به یه تپه با شیبِ فرازیاد. دوازده تا تلسکوپ رو سى تایى باید میبردیم بالا. و امان از اون شیب؛ که آدم اگه دست خالى هم میخواست ازش بالا بره دهنش صاف میشد؛ چه برسه با تلسکوپ. بعد از چند سرى رفتن و اومدن، لِه و داغون شروع کردیم به عَلَم کردنِ تلسکوپا. من به دو تا از دهما یاد دادم چجورى تلسکوپ عَلَم کنن. خیلى حس عجیب غریبى بود مخصوصاً با در نظر گرفتن اینکه مدال داراى سال بالاییمون -که کنکورشونو تازه داده بودن- هم به عنوان معلم رصد باهامون اومده بودن. خلاصه؛ بعد علم کردن تلسکوپا برگشتیم پایین، شام خوردیم و دوباره رفتیم بالا که رصدو شروع کنیم.
قرار بود شب اول ازمون آزمون رصد بگیرن، شبیهِ آزمون رصدِ دوره چهل. بخش غیر مسلحشو دادیم، بعد نشستیم خستگى در کنیم و هوا ابرى شد! ما هم مقادیر زیادترى استراحت کردیم که هوا باز شه ولى چون از زمان بندى عقب بودیم امتحان رصد کلاً افتاد واسه شب دوم. ساعت دو اینا هم رفتیم پاى تلسکوپا، دو ساعت دیگه هم قدر سنجى کردیم و جرم گرفتیم. بعدشم هوا روشن شد و تلسکوپا رو جمع کردیم. تو اون دو ساعتى که داشتیم جرم میگرفتیم من و "ن" یهو سه چهار تا پسر دیدیم که پیرهن سفید پوشیده بودن و یهو ساعت نزدیک چهار صبح، اومدن از بینمون رد شدن! هیشکى هم بجز ما رى اکشن نشون نمیداد. ینى جورى گرخیدیم که نکنه روح دیده باشیم، که رفتیم از چند نفر پرسیدیم شما عم اونا رو میبینین؟! بعد معلوم شد رفیقاى مسئول المپیادمونن که داشته ن میرفتن شمال و سر راه چند قَلَم از وسایل تلسکوپا رو با ماشینشون اوردن واسمون!!:)))
کلاً شب اول یه حس عجیب غریبى داشتم. از اون حسا که فقط یه بار تو زندگیت تجربه میکنى. اون دهکده اى که گفتم، چراغاى خونه هاش روشن بود و منظره ش از اونجایى که ما بودیم بى نظیر بود. هروقت نگاهش میکردم یاد آهنگِ سیتى او ستارز میفتادم. تو شب، دهکده شبیه کهکشان میشد. واقعاً دلم میخواد یه روز تو اون دهکده خونه بخرم و اونجا زندگى کنم. خیلى حس جادویى داره…
از دهکده که بگذریم، اون لحظات نفس گیرِ طلوع ماه… اون لحظه ها واقعاً منو با خودشون بردن. داسِ نقره اى که از پشت کوع بالا میومد، با ماه آشتى کردم. همه دلخوریام ازش فراموش شد. اون صحنه، اون سیاره نقره اى که نصفش با نور خورشید روشن شده بود و بقیه ش با نورِ زمین تاب، قطعاً فقط یه بار تو زندگیم اتفاق میفتاد. دو دستى چسبیدم به اون صحنه و حسش؛ و در همون حال فکر میکردم کاش میشد حس اون لحظه، جادوى اون لحظه رو تو شیشه ریخت و واسه همیشه نگه داشت…
صبح که شد، تلسکوپا رو جمع کردیم ولى واقعاً خسته کوفته تت از اون بودیم که بتونیم ببریمشون پایین. "ب" یه وانت جور کرد و تلسکوپا رو بار اون کرد. رفتیم پایین، تا ساعت نُه صبح حرف زدیم و صبحونه پختیم و خوردیم؛ بعدش من رفتم خوابیدم. اول رصد به گروهاى سه نفره تقسیم شده بودیم و ناهار اون روز با ما بود. از خواب که بیدار شدم دو نفر دیگه ى گروهمون خواب بودن. واسه ناهار قرار بود سوسیس و سیب زمینى و قارچ بپیچیم تو فویل و رو زغال کباب کنیم. ولى از شانس داغونمون دقیقاً اون روز باد شدید میومد که نشد آتیش روشن کنیم! برگشتیم اشپزخونه و فویلا رو باز کردیم و با کمترین امکانات ممکن، (سه تا چاقو و دو تا قاشق) یه کوه سوسیس و سیب زمینى رو خورد کردیم که سرخ کنیم!! (از گروه ما فقط من کار میکردم. دو نفرِ دیگه خواب بودن.:| من بودم و دوتا از بچه ها و چهار تا سال بالاییامون.) کلیى هم خندیدیم موقع کار کردن. دلقک بازى دراوردیم؛ رو قابلمه ها زدبم و رقصیدیم و خلاصه خیلى خوش گذشت:)) و قشنگ باید بهمون جایزه ى بقا در طبیعت میدادن که با امکانات کم چجورى غذا درست کردیم به چه خوشمزگى:)) و تازه ، ٣١ نفرم سیر کردیم.
غذا رو خوردیم (ساعت پنج بود!) و یکم چرخیدیم. من رفتم نیم ساعت خوابیدم (بدنم داشت نابود میشد از درد) و بعدش رفتم با دهما میرزا بازى کردم. حالا اسمش دقیق یادم نیست ولى از همون بازیا که با حروفى که بهت دازن باید کلمه بسازى تا جایى که میشه! بعدش یهو همه جا سکوت شد و یسرى اتفاق افتاد که ما یقین حاصل کردیم نتایج مرحله دو اومده و اینا نمیخوان تو رصد بهمون بگن که حالمون بد نشه.(بهرحال از اون جمع ٢٥ نفرى هممون که قرار نیسا قبول شیم!) جورى که "ن" رفت به "پ" زنگ زد که مطمئن شه مسخره بازى در نمیارن! بعد که معلوم شد داشتن شوخى میکردن، "آى با کلاه" اومد نشست برامون حرف زد. حرفاش تکرارى بود ولى ایدئولوژیش ایدئولوژى خودم بود کمابیش. و باعث شد بیش از پیش دوست بدارمش. 
بعدش رفتیم بالا دوباره. ولى به "ب" گفتیم که امکان نداره مث شب قبل تا قله ى تپه بریم و همینجا عم الودگى نورى ش کمه. و خلاصه راضى شد همون پایین تپه تلسکوپا رو علم کنیم. شب دوم من حس شب اولو نداشتم؛ خیلى بدنم درد میکرد و دو روز بود درست نخوابیده بودم و همش میخواستم زود تموم شه. و ایده اى ندارم چجورى بدون خستگى تا تهش رفتم. ولى خب رفتم دیگه. ترسم از جرم گرفتن هم تا حدى ریخت. با اینکه بازم امتحانو گند زدم. صبحشم فهمیدم ظرفم گم شده و کلى دنبالش گشتم. ولى نبود. و ضدحال بدى بود خیلى. ولی خب، الان که ده روز گذشته مامانم هنوز متوجه نشده که ظرفش نیست -منم به روش نیاوردم طبیعتاً- و امیدوارم کلاً فراموشش شده باشه.:))) خلاصه که واقعاً جای زیبایی بود دیزان! روحم تازه شد از بودن تو اون طبیعت قشنگ. حتا حشره هاشم جذاب بودن. حیف که حال عکس آپلود کردن ندارم. با یه پروانه ی ده سانتی، دو تا رتیل بزرگ و صد و خورده ای جور عنکبوت ریز مختلف روبرو شدیم که تو کفشامون رفته بودن و اگه کفشامونو قبل پوشیدن نتکونده بودیم ممکن بود نابود بشیم! و من حتماً یه روزی اونجا برمیگردم. یه روزی که فولکسِ آبی کمرنگ خریدم. برمیگردم و دوباره همون طلوع ماهو نظاره میکنم؛ آهنگ City of Stars رو میذارم و به شهر ستاره ها خیره میشم.

پ.ن.: بعد از اینکه برگشتم از رصد، با "ز" هم آشتی کردم. ماجرای این رصد خیلی شبیه ماجرای قسمتِ موزیکالِ فصل دوی ریوردیل (کلیک) بود. البته تهش کسی به قتل نرسید خوشبختانه.

پ.ن.2: من از 21 تیر دارم این مطلبو مینویسم. الان فرصت کردم بشینم پاش و تمومش کنم. تاریخ اصلی رصد، هیفدهم تا نوزدهم تیر بود.

پ.ن.3: و جالبه بدونین که ما تو کل رصد فکر میکردیم "بالاخره" قراره نتایح مرحله دو رو اعلام کنن، و نه تنها اعلام نکردن، بلکه الان سی ام تیره و هنوزم اعلام نکردن!:)) باشد که رستگار شویم واقعاً.
[دُختَرِ هَيولا] [شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ب.ظ]

00:00

Good lord; promise me that everything is goanna be fine..
[دُختَرِ هَيولا] [جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ]

چون که قول دادیم. باید قصه مونو تموم کنیم.:)

من آدمیم که همیشه دنبال بهونه واسه شروع دوباره میگردم. و هیچوقت از دوباره شروع کردن خسته نمیشم. خسته شاید بشم ولی نمیتونم از امید داشتن دست بردارم. اون ته مونده ی امیدِ وجودم همیشه منو برمیگردونه. اون قسمت از وجودم که همیشه منتطر کوچیکترین بهونه ست، معجزه ها رو می‌بینه. و من برمیگردم. بلند می‌شم. و قبل از بلند شدن، لزوماً زمین نخورده‌م. بعضی وقتا از سر لجبازی نشسته م زمین، کوله پشتیم رو کوبونده م به کف جاده و داد زده م همینجا بسه؛ تا همین الانشم کلی راه اومده م که خیلیا نیومدن.مثل این بار. ولی سرمو که برمیگردونم سمت اون بالا، یه صدایی کنج دلم میگه حیف نیست؟ به آب و آتیش زدنِ خودت ارزششو نداره؟ قله مهم نیست درست، ولی راه که مهمه! "تو" که مهمی! و مهم نیست بقیه چی بگن؛ مهم نیست بقیه چقد ازت تعریف کنن؛ این خودتی که باید از خودت راضی باشی! الان از جایی که نشستی راضی ای؟ با تصمیم اولِ سالت میخونه؟ احساس موفقیت میکنی؟
جوابم "نه" ست. پس باید پاشم. مهم نیست چقدر دیر. مهم نیست چند نفر ازم جلو زده باشن. باید پاشم. چون تهش نه تشویقای دیگرونه و نه هیچ چیز دیگه یی. حتا قله هم تهش باهام نیست. تهش خودم میمونم با خودم؛ و میدونم که اون موقع، دلم نخواهد خواست که اینجا نشسته باشم.

ماه سه روزشه. می‎‌گن جوونترین حالتِ ماه که با چشم آدمی‌زاد دیده میشه ماهِ سه روزست. تا حالا دوره هلالیِ جدیدِ ماهو آرزو نکرده بودم؛ ولی امشب کردم. و اگه شانس با من یار بوده باشه، حال یه بنده خدایی رو یه کمی هم بهتر کردم. خب، چی ارزشمند تر از این، واسه آیلاری که چند وقت پیش از  شکستنِ سد آدما میترسید؟ شاید این دوره هلالی، همه چی بهتر شه! من آدم بهتری شم...
میدونین؟ من آدمیم که همیشه دنبال بهونه واسه شروع دوباره میگردم. این دو تا بهونه کافی ترینه واسه شروع دوباره. پس تو این دوره هلالی جدید، آرزو میکنم حال هممون خوب تر باشه. آرزو میکنم آدمای بهتری بشیم. و آرزو میکنم دفعه بعدی که از سر لجبازی نشستم زمین، کوله پشتیم رو کوبوندم به کف جاده و داد زدم همینجا بسه، از منِ الانم به طرز راضی کننده ای فاصله گرفته باشم.



دلت به ره قوى دار

...رسیده وقتِ ایثار

[دُختَرِ هَيولا] [دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۴۶ ق.ظ]

دختر متولدِ تابستانى که از تابستان ها متنفر بود.

 غمگینم. انگار که نصفه شبى دیوانه ساز اومده باشه بالاسرم و همه امید و حس خوبى که با سعى زیاد دور و بر خودم نگه داشته بودم، از وجودم مکیده باشه. دلم کنج عزلت خودمو میخواد. که بخزم توش و زانوهامو بغل بگیرم و هات چاکلت  غلیظ بخورم بلکه از حمله ى دیوانه ساز جون سالم به در ببرم. ولى هوا، هواى حمله ى دیوانه ساز نیست. یه جورِ بدى داغه؛ انگار اونم حوصله نداره به من و غم هاى دوباره گین شده م توجه کنه. تو تابستون غمگین بودن دردسر بدتریه. کاش میشد هواى پاییز و زمستون و باهار رو تو شیشه نگه داشت؛ واسه مواقع ضرورى مثل الان. واسه شسته شدنِ غم هاى گین شده م. واسه یه گوشه کز کردن و دور خود پتو پیچیدن و گریه کردن. و خبر ناراحت کننده اینه که فردا باید برم رصد؛ و با همون کسى که غم هام به خاطرش دوباره بالا زدن روبرو بشم. کائنات عزیز، کاش حداقل بیست و چهار ساعت فرصت میدادى خودمو جمع و جور کنم بعد. چه وضعیه.

[دُختَرِ هَيولا] [شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۰ ب.ظ]

یه وقت نمیترسن اسمشون یادشون بره هیولا..؟

نشسته م بیرون، تو حیاط ویلا و دارم ستاره ها رو نیگا میکنم. الآن زن دایى -زن دایىِ مامانم- اومد بیرون سیگار بکشه؛ منو دید. نشست از خاطرات بچگیاش برام گفت:)) خیلى  به دل میشینه حرفاش:) نیم ساعت حرف زد ولى من خسته نشدم! با خودم فکر میکنم چقد دنیاى مادربزرگا قشنگه. چقد تنهان؛ مخصوصاً امثال مادربزرگ خودم که تو به شهر غریب دور از هم سن و سالاشون زندگى میکنن و چون شوهرشون مُرده، دیگه کسى اسمشونو صدا نمیکنه. و چقدر مرور خاطرات قدیمیشون دلتنگشون میکنه. حالا که همه چى با یه تابع نمایى داره تغییر میکنه و تو هیچ کدوم از کوچه خیابوناى این شهر، نشونى از طهرون قدیمى که اینا توو کوچه هاش میدویدن و بازى میکردن پیدا نمیشه...!

[دُختَرِ هَيولا] [جمعه, ۱۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۸ ق.ظ]

دولت تعیین میکنیم:))

خیلى وقت بود -خیییلى وقت!- اون احساس قدرتى که امروز، حوالى ساعت سه ى صبح داشتم رو تجربه نکرده بودم.
امیدوارم از دست نره. تلف نشه. به چیزاى خوبى ختم بشه. 

+ به شدت به موسیقى بیکلام احتیاج دارم. هرچى تو دست و بالتونه پیشنهاد بدین. :دى
[دُختَرِ هَيولا] [يكشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۰ ب.ظ]

چى شدیم ما؟!

داشتم حرفا و پستاى پارسالمو میخوندم. خیلى حس غریبى بود…! اصلاً اینکه یه برهه ى نه چندان دورى از زندگیم من این حجم از دغدغه رو یه جا تحمل میکردم واقعاً شوک بر انگیز بود.

نکته ى دیگه اى که واقعاً بهم بر خورد، این بود که من چقدر آدمِ caring ترى بودم پارسال… اونقدرى که مینشستم پست صد خطى مینوشتم راجع به فکرام راجع به اتفاقا

امسال، تا به اینجا که همه چى با یه "به …ـم" ـِ خاصى گذشته:))

انگار سِرّ شده باشم مثلاً. انگار دیگه برام مهم نباشه.

و این موضوع ترسناکه واقعاً. منو همون آى‌لارِ سابق کنین دوباره. ابداً اون اتفاقایى که پارسال افتادن رو پس نمی‌خوام ها؛ اونا برن به جهنم! فقط خودِ اون موقعمو پسم بدین. میخوام دوباره حس کنم. میخوام دوباره فکر کنم. انگار ناخواسته یکم شبیه دانیار شده‎م:))

و عجیب ترین احساسى که ساعت سه‌ى نصف شبى به جاى اینکه بگیرم بخوابم وقت گیر آوردم پیدا کنم، این بود که دلم نماز خوندنِ بى ریا خواست… با وجود همه حرفایى که میزنم همیشه و با وجود اینکه به صراحت گفته‌م اسلام رو نمیخوام چون با فلسفه ى نفرت داشتن از بعضى نفراتى که فقط ظاهرشون رو میبینى ش مشکل دارم و نمیتونم خودم رو راضى کنم تو زندگى مردم دخالت کنم و نمیتونم به خودم اجازه بدم فکر کنم راه و عقیده‌ى من درسته و راه و عقیده‌ى بقیه غلط، و اینکه از عربى نماز خوندن خوشم نمیاد، و از اون قسمتِ "تو یه هفته در ماه حق ندارى با من در ارتباط باشى چون کثیفى و اصلا مهم نیست که خودم تو رو اینطور آفریده‌م" متنفرم... ولى، دلم بودنِ خدا رو خواست.

شاید همه ى این چیزایى که گفته م تو اسلام وجود داشته باشه؛ اما من به الف بزرگ قول داده بودم هر شب با خدا حرف بزنم. و نزدم. حداقل، اسلام داشتن باعث میشد یه حرف نصفه و نیمه‌اى با خدا بزنم هرروز!

میدونى هیولا؛ انگار حس میکنم اعتقاد نداشتن به چیزى اَت آل ترسناکه. من امروز قتل نمی‌کنم و دزدى نمی‌کنم و کاراى بزرگى که بدیهیه بدن رو انجام نمیدم؛ ولى چون به چیزى اعتقاد ندارم می‌تونم خودم رو با تبصره هاى گوناگون متقاعد کنم که می‌شه دروغ گفت، می‌شه تو این یه مورد که نمره‌ش جایى تاثیر نداره تقلب کرد، حالا یه نگاه کوچولو که کارى نمی‌کنه،

و این زنجیره تو بزرگسالى می‌تونه منجر بشه به انجام دادن همون کارایى که الان بدیهیه بَدَن، با تبصره هاى خودم.

نمیدونم حس و حالشو دارم یا نه حقیقتاً. به نظرم پیرو دین بودن حس و حال می‌خواد. شاید فردا پا شدم حس و حالشو نداشته باشم. ولى الان اینا رو اینجا می‌نویسم که بعداً بخونم و شاید تصمیم درسته رو بگیرم.

بیخیال بابا؛ انقدر سختگیرى نداره که! فوق فوقش اون نفرتا و تعصبا رو پیدا نمیکنم.


پ.ن.: حتا از این حرفا هم معلومه چقد آدم خسته و ولم کنى شده‌م:)) مرا به زندگىِ پر جوش و خروشِ همیشگى ام بازگردانید. این تابستوناى بیکار و بى عارى به اخلاق و روحیات من نمیسازن. از دوازده سالگى به این ور طعمشونو نچشیده‌م، جنبه شونو ندارم. یه کوه کار هست که باید انجام بدم ها؛ منتها زیاد بودنشون باعث شده همه رو هول بدم گوشه ذهنم و در حالى که هیچ کارى نمی‌کنم، از گوشه چشم نگاشون کنم و یه آلارم ضعیف تو گوشم بگه اینا هم هستن!

انگار عین دامبلدور که بعد ماجراى گریندل والد دیگه تو خودش جنبه ى قدرت به دست گرفتن رو ندید و پیشنهاد به عهده گرفتن وزارت سحر و جادو رو سه دفعه رد کرد، این بازه دو ماهه هم به من فهمونده که جنبه ى طلا شدن رو ندارم چون شور هیچ کارى نداشتن رو در میارم:)) خدا کمک کنه خلاصه.

[دُختَرِ هَيولا] [جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۱۱ ق.ظ]

و شهر دوباره لبخند میزند... زخمى اما هنوز "زیبا"...

گاهى وقتا اتفاقایى که تو برهه هاى مختلف زندگى، همزمان رخ میدن، چیزایى رو به یادت میارن؛ تلنگرایى بهت میزنن که شک میکنى، نکنه افتادن این دو تا اتفاقِ مرتبط به هم در عین بى ربطى، از رو برنامه ریزیاى عجیبِ روزگار بوده؟ اونجاست که بازم برمیگردى و فکر میکنى... اونجاست که تلنگر میخورى.. من اسمشو یجور دومینو گذاشتم. دومینوى کائنات. یا شاید از اون سازه هایى که یکى از آجراشو بکشى بیرون بقیش رو هم بند نمیمونه. اتفاق ها باید تو زمان درست بیفتن تا تاثیر درست بذارن. مثل همین الان، که بازى ایران و پرتغال تموم شده و من دارم رمان میخونم.

 

چند روزه خیلى به جنگ فکر میکنم. علتش، رمانیه که دستم گرفتم... رمانى که یه بار وقتى ده سالم بود خونده بودم و ازش هیچى یاد نگرفته بودم... شاید خیلیا نسبت به رماناى ایرانى گارد داشته باشن، مثل خودم. اما این یکى فرق میکرد. نمیشد زمین گذاشتش...

چند روزه خیلى فکر میکنم به اون آدمایى که جنگو دیدن و موندن تا هرروز با تکرار لحظه هاش، عذاباش تو ذهنشون، هزار بار بمیرن ولى باز نفس بکشن. چند روزه خیلى به اون بچه ها فکر میکنم... اون خونواده هایى که از هم پاشیده شدن... اون وحشتى که تو بدترین کابوساشون و تو بهترین لحظه هاشونم باهاشون میمونه... تا آخر عمرشون... 

 

جنگو نمیفهمم. من یه بچه ى دهه هفتاد-هشتادیم. معلومه چیزى از جنگ نمیفهمم. تو زندگیم سختى خاصى نکشیدم و طعم داغ دیدن رو هنوز نچشیدم. معلومه که نمیفهمم. اما... اون رمان داره یکارى میکنه شرمنده بشم. داره مسئولم میکنه. مسئول ترم میکنه. که زندگیم بیهوده نباشه. که حتماً اون چیزى که تو وجودمه و فقط تو وجود منه -و شاید هنوز ندونم که چیه- رو روى این کره ى خاکى بذارم و بعد برم. هرجورى که شده، هر فاکین جورى که شده.

 

تو که میدونى هیولا… من از بچگى یه حس خاصى داشتم به این خاک. به این وطن. به این سه رنگ. به این کلمه. ایران. هر آرزویى که کردم، سربلند کردن ایران تو پس زمینه ش نهفته بوده. هر فکر و خیالى که راجع به آیندم کردم… موقعى که با نفیسه فیلمنامه مینوشتیم… موقعى که انتخاب رشته میکردم… موقع هایى که فکر میکنم دانشگاه چى بخونم، شغلم چى باشه، اپلاى بکنم یا نه…

 

وطن پرستى تعصبه. هرکاریش بکنى یه نوع تعصبه. تعصب آدمو کور میکنه. احساس مثبتى نیست. ولى هیولا… این حس با گوشت و خونِ من عجین شده… دلیلشم نمیدونم. از همون موقعایى که هشتاد و هشت بود و من بچه بودم اما میدیدم... از همون موقعایى که سن بچه هاى دوم راهنمایى رو داشتم اما واسه تمدن عیلام جورى تو کارسوق از خودم مایه میذاشتم که همه مونده بودن… از همون وقتایى که عاشق کلاس تاریخ شده بودم… همون موقعى که موقع حرف زدنم راجع به عطاملک جوینى که کسى نمیشناختش ولى خیلى چیزا رو مدیونشیم، بغضم گرفت و نتونستم ادامه بدم...! این حس همه اون لحظه ها باهام بوده. 

تعصب چیز خوبى نیست. منطقى پشتش نیست. ولى من عاشقانه این نوع تعصبو دوست دارم. هر موفقیتى که تو کوچیکترین زمینه اى براش  کسب بشه.. حس موفقیتاى یه دوست قدیمى رو برام داره. من از بچگى عاشق این خاک بوده م. و اون روز فهمیدم که چقدر کم درباره ش میدونم. درباره قطره قطره ى عرقى که پاى ایران شدنش ریخته شده... از خونى که فداش شده... از اشکاش... از لبخندهاش... لبخنداى تلخ اما زنده ش... لبخنداى مثلِ لبخندِ امشبش...

 

امشب ایران لبخند زد… تو اوجِ غماش. تو وضعیتى که حتا براى نابغه ترین آدماى جهان سیاست و اقتصاد و فلان و بهمان هم زمان میبره تا ازش درش بیارن. امشب جنگِ نوده دقیقه اىِ اون یازده تا بازیکنى که سفید پوشیده بودن و نماینده ى خاکِ خسته و زخم خورده ش بودن،  ایران رو یاد جنگِ هشت ساله  ى نه چندان فراموش شده ش انداخت. با دستاى خالى میجنگیدن... در برابر یکى از غولاى فوتبال دنیا "هیچى" با خودشون نیاورده بودن جز یه مشت سانتر و پاس بى هدف...  در برابر تکنیکى ترین بازیکن دنیا کوچیکترین تکنیکى نداشتن... اما جنگیدن. عادل بعد بازى گفت فوتبالِ قشنگى نبود، ولى جنگ زیبایى بود. درست مثل تموم اون هشت سال. درست مثل تمام اون اسلحه نداشتن ها. اون آب نخوردن ها. اون سختى ها و وحشتایى که من تو بدترین کابوس هامم تصورشونو نمیتونم بکنم. ولى جنگیدن. و شاید کلیشه باشه، اما خوب هم جنگیدن. ایران امشب لبخند زد... خط خورد از جام جهانى، مثل همیشه... اما لبخند زد... چون فهمید هنوزم کسایى هستن که میجنگن براش… چون میدونست زیر همه ى این دروغ و دغل ها، این تجملات، چشم و هم چشمیا، حتا حیوون صفتى ها… بى فرهنگیا، این مجموعه اخلاقاى بدى که به "ایرانى بازى" معروف شده، بین این جماعتِ اکثراً لوده و غرغرو، هنوزم اونقدى عشق و انسانیت و غیرت وجود داره که این سرزمین هنوز پابرجا مونده باشه... حتا اگه رو تختِ جمشیدش یادگارى بنویسن... حتا اگه بى ارزش ترین پول دنیا مال اون باشه… حتا اگه از مردمش دلِ خوشى نداشته باشه... 

اما امشب لبخند زد… امشب که همه مون یه ضربان قلب شدیم… امشب که میثاقى با بغض تو گلوش گفت جام جهانى ایران رو از دست داد… امشب شاید دوباره اون شعرى که قرنها پیش واسش سروده شده بود دوباره یاد هممون اومد؛

دریغ است ایران که ویران شود... کُنامِ پلنگان و شیران شود...!

 

براى من، اشکِ عادل فردوسى پور، با اشک محمد جواد ظریف و محمدِ مصدق و امثالهم فرقى نداره. هدف همه شون در نهایت یه چیزه. جنگِ بیرانوند با رونالدو با جنگ کرد ها با بعثى ها فرقى نداره. هرکى به شیوه ى خودش؛ شاید با اشتباهاتِ خودش. در نهایت همه شون عاشقن. میخوان بجنگن. براى این خاک. میخوان جونِشونو بدن. میخوان خودشونو فداش کنن.

 

مردم تو خیابون ریختن بیرون و دارن جشن میگیرن... دلخوشى کوچیکشون رو جشن میگیرن... حذف شدن اما با سرِ بالا حذف شدن...  و این مردمِ غمگین باید بچسبن به همین شادیاى کوچیک، چون فقط همین فرصتا رو دارن واسه شادى کردن… ساعت یک و نیم شبه، ولى شهرو که نگاه میکنى، سر و صدا رو که میشنوى، چراغهاى روشنو که میبینى احساسى بجز زندگى بهت دست نمیده… این شهر… این کشور… این خاک… هنوزم زندست؛ هنوزم نفس میکشه… هنوزم امیدى هست بهش... هنوزم دفاع کردن از حیثیتش، به من انگیزه میده… حتا اگه انسانیت توش کمرنگ شده باشه... حتا اگه درصد حماقت مردمش  بیشتر شده باشه… این خاک هنوزم ارزش جنگیدن داره. چون اون زندگیایى که به خاطر باور داشتن این جمله فدا شدن، قطعاً دلشون میخواست اینجا بیشتر از سى سال دووم بیاره…!

 

من میجنگم. شاید سخت باشه پیروز شدن، شاید آرمانم واسه خیلیا مسخره باشه… ولى خونى که تو رگام جریان داره… مدیون همین آرمانه... که سى سال پیش یسرى آدم داشتنش و خاکشونو پس گرفتن…!

 

میجنگم، شاید الان ندونم چجورى... ولى یه روز پسش میگیرم این خاکو. چون لبخند زدنش عاشق ترم میکنه. چون… وطنمه.

  

[دُختَرِ هَيولا] [سه شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan