#75 - سد ها پیش رویش... اما راه پیداست!

هِممم..

من انسان خیلى خیلى بى لیاقت و بیشعورى بوده م این چند وقت. و خودم کاملن این موضوعو قبول دارم.

دیشب یهو دستم رفت سمت یه دفترى. "دفتر دیوونه" ى على میرصادقى که توش دیوونگیام -هدفام- رو مینویسم. ینى بهتره بگم که مینوشتم؛ چون الان چند ماهه که چیز جدیدى توش ننوشتم و پاک فراموشش کرده بودم تا دیشب.

اما... دیشب... یهو اومد تو دستم. و یه چیزى وادارم کرد بخونمش؛ از همون اولِ اول. تموم حرفایى که خودم توش نوشته بودم؛ اونایى که میرصادقى نوشته بود؛ همه رو خوندم...

و من برگشتم؛ من به زندگى قبلیم برگشتم! مث قبل بمب انگیزه؛ مث قبل پر از شور و شوق و پر از انرژى واسه تلاش کردن!

 مرسى خدا. مرسى که سعى کردى منِ به درد نخورو از باتلاق بکشى بیرون. کاش میشد بت بگم بیشتر از خودت دوستت دارم؛ اما میدونم که همچین امکانى وجود نداره..!!!

میخام بگم على میرصادقى کسیه که خدا حتمن خیلى دوسش داره. چون به هزاران هزار نفر آدم مثل من کمک کرده که شروع کنن، از یه جایى شروع کنن به تلاش کردن! و لذت بردن از مسیر رو تجربه کنن..!

اگه تا حالا کتاب "سیزده" شو نخوندین، حتمن بخونین! اگه تا حالا همایشاشو نرفتین، حتمن برین! این انسان، آدمیه که سنگ هم با دیدنش لبخند میزنه و انرژى میگیره... چه برسه به یه انسان هدفمند!!!


لینک سایتش اینجاست. میتونید به صورت اینترنتى تمام کتابها و فیلمهاشو تهیه کنید و بلیط همایشاشو رزرو کنید. جمعه همین هفته هم سانس یک و دوى بهترین همایشش برگزار میشه؛ "نقطه سر خط"... که با تمام وجود توصیه میکنم.


+ "آغاز... شوق پرواز... اندیشه ى راز...

سد ها پیش رویش... اما راه پیداست..!"

[دُختَرِ هَيولا] [يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۲۰ ب.ظ]

#74 - اگه یه وقت فهمیدین این بى نمک بازیایى که دارم در میارم واسه چیه، حتمن به خودم بگین.

- "ن" میگفت از وقتى مامانش اونطورى شده با خدا حرف نزده. خُب اون حق داره؛ من چى؟!

-دیروز زنگ مشاوره داشتیم. و آقاى الف بهم گفت خیلى پیشرفت داشتى از اول سال. و من در حالى که از درون به خودم پوزخند میزدم که "خسته نباشى دلاور!! پس میخاستى چکار کنى؟ پیشرفت نکنى؟!!" خندیدم. و یجورایى بهش فهموندم که خودم از وضعیتى که دارم راضى نیستم و قد تلاشى که کردم نتیجه نگرفتم و این کاملن از مرحله یکى که دادم معلومه. اما گفت "نمودار رشدت شبیه یه سهمى میشه، من مطمئنم." و نمیدونم چه مرگم بود اما باز پوزخند زدم به خودم.

- یه سِیلِ تدریجى داره همه مونو با خودش میبره و سوال من اینه که "نفر بعدى کیه؟!"

- کارى که این هفته کردم این بود که هر وقت بیکار شدم، دریمِ ایمجین درگونز رو گذاشتم و با تک تک جملاتش زمزمه کردم و بهشون فکر کردم... و تهش اینطورى بودم که، "لعنتى؛ چطور ممکنه تمام افکارى که دارن تو مغزم میچرخن تو یه آهنگ خلاصه شده باشه؟!"

- بى حوصلم. از درون نسبت به همه چى یه حال پوکر فیس طورى دارم. و نمیدونم چرا ولى با اینکه از درون احساس پوچىِ مطلق میکنم، دارم بیشتر بلند تر از همیشه میخندم. شاید با دنیا لج کرده م. شایدم این خنده ها عصبى ن و خودم حالیم نیست..!

- یه کتاب جدید شروع کردم. ها ها ها ها.

- "ف" دیگه باهام صحبت نمیکنه، منم هیچ علاقه اى به شروع کردن صحبت باهاش ندارم. یه زمونى چقد با هم حال میکردیم!

- کاش نخونین این انرژى منفیا رو. خودمم نمیدونم چه مرگمه.

[دُختَرِ هَيولا] [شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۵۴ ق.ظ]

#73 - خالى تر از خَلَأِ کیهان..!

EVERYTHING IS ACTUALLY A MESS
[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۲ ق.ظ]

#72 - هلپ! :)))))

اینجانب 72 ساعت دیگر فرصت دارم تا خودم را "ریفرِش" نمایم! اما دقیقن نمیدانم چکار کنم :|
فقط فیلم دیدن و کتاب خوندن به ذهنم میرسه :| سه چهار تا فیلمم گذاشتم دانلود شه ولی میخام یه کار هیجون انگیز تر هم بکنم چون بعدش باید یه نفس درس بخونم واسه مرحله دو! نتیجتن این سه روز باید به بهترین نحو ممکن سپری شن! =)
+ عاقا هر کاری که باهاش حال میکنید، به منم پیشنهاد بدید! :-پر پر زدن واسه امتحان کردن کارای جدید :))
++ اون موقعا که بیکار نبودم تو ذهنم یه لیست بلند بالا از "کارایی که دلم میخاد انجامشون بدم ولی دارم درس میخونم و نمیشه" داشتم که هی بهش اضافه میشد! ولی الان نمیدونم چرا رخ نمی نماید :دی
+++ دلم واسه تا سه بیدار موندن و فیلم دیدن تنگ شده بود. خیلی کار خوبیه لعنتی.
++++ ستاره هاتون روشنه، یه چنتا کامنتم داریم ولی به قدری خستم که الان نمیفهمم چی میگین :D فردا میخونمتون.
[دُختَرِ هَيولا] [پنجشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۵۲ ق.ظ]

#71 - اسم ازین با مسما ترم داریم؟!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
[دُختَرِ هَيولا] [چهارشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۴۱ ب.ظ]

#70 - به دعاهاى شما نیازمندیم!!

جهت قبولى در مرحله یک المپیاد نجوم!

فردا ساعت دوى بعدازظهره -___- اگه اون تایم یادم افتادید و دوس داشتید یه دعایى به جانم بکنید که تست غلط نزنم :-"

[دُختَرِ هَيولا] [سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۳ ب.ظ]

#68 - مث یه کابوسه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
[دُختَرِ هَيولا] [يكشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۲۰ ب.ظ]

#67 - مجازىِ حقیقى!!

همیشه دوس داشتم کسایى که میخونمشونو بببینم. ینى از همون پنجم دبستان که بلاگر شدم (البته بلاگر مث الان نبودم؛ وبلاگم این بود :| میتونید نگاش کنید و اعتراف کنید چقد کم عقل بودم:))) ده سالم بود خوب :دى)، دوس داشتم با یکى از همون کسایى که تو بلاگفا باهاش آشنا شده بودم عروسى کنم=)) بعد میشستم رویا پردازى میکردم که یهو همو میبینیم و یه حسى بهمون میگه همو میشناسیم و هم زمان با هم، بلند اسم مستعارى که تو وبلاگستون داشتیمو فریاد میزنیم و کتابایى که داشتیم میخریدیم -همیشه تصورم این بوده که عشق زندگیمو در کتابخونه یا کتابفروشى ملاقات میکنم!! نخندییین بچه بودم:-" :دى- از دستامون میوفتن و میدوییم به سمت هم و اینا :|||

اون موقعا که این فکرا رو با خودم میکردم نهایتن ده یازده سالم بود و تحت تاثیر آن شرلى که تازه تمومش کرده بودم قرار گرفته بودم!!! واسه همین کلاً خیلى تو توهم بودم:دى

اما جدى جدى دوس داشتم یکى از کسایى که منو میخونه، بزنه و آشنا در بیاد؛ و الان که فک میکنم نمیدونم فازم چی بود. :|

اوایل تابستون امسال من حسابى رفته بودم تو فاز هاگوارتز، که  یه سایت ایرانیه و توش فعالیتاى شِبه هاگوارتزى و شبه هرى پاترى برگزار میشه. و خب آدرس بلاگمم تو پروفایل اکانت هاگم بود. همه چى اوکى و اینا بود تا اینکه یه روز یکى تو پیام خصوصى بهم گفت که من رفتم وبلاگتُ خوندم دیدم درباره خودت نوشتى که دوم دبیرستانى و ریاضى اى و فرزانگان یکى. خاستم بگم چه جالب، من همکلاسیتم!!! :|||

بعد روز بعدش که همو دیدیم اصن داغون ترین بود. همش احساس میکردم این رفته از تو بلاگم کل زندگیمو خونده و الان میره به همه میگه. :|| بعد هنوزم تو مدرسه حس میکنم یه جورى نیگام میکنه! (البته اون بنده خدا مشکل نداره نگاه کردنش. من اینطورى حس میکنم:>) همینکه فهمیدم این طرف آشنا درومده در عرض دو ثانیه آدرس بلاگمو عوض کردم=))

موضوع دیگه اینکه تو اون دوره جاهلیتم که اون وبلاگه که اول پست لینک دادم بهشو داشتم، عقلمم نرسیده بود که حداقل یه اسمى واس پروفایلت بذار که آدم وقتى تو گوگل اسمتو سرچ میکنه اولین چیزى که میاد اون نباشه!! قشنگ اسم و فامیلى کامل نوشته بودم! بعد همین چن روز پیشا به فکر این افتادم که اگه طلا شدم و معلم المپیاد شدم و مثلن شاگردام و اینا خاستن اسممو تو نت سرچ کنن (بلخره ملت اسم طلاى نجوم مملکتو تو اینترنت سرچ میکنن ببینن کى بوده چطور بوده دیگه!! :دى) چی براشون میاره غیر اینکه این موجود طلای کشوری نجوم است؟:)) اسممو سرچ که کردم، دیدم همین بلاگ داغونِ عصر حَجَرمو میاره و همه تصوراتشون از من فرو میریزه!! قشنگ مث یه جانور زیبا تو گِل گیر کرده بودم :-" و خداروشکر که رمز اونموقعاى وبلاگه رو حدس زدم رفتم اسم پروفایله رو عوض کردم!!! =))

خلاصه اینکه، وقتی دوستاى وبلاگیتو ملاقات کنى خیلى خوب و لذت بخشه و جالب و حال خوب کنم هست. اما اینکه کسایى که وبتو میخونن آشنا در بیان دیگه تهشه؛حداقل واسه من اینطوریه چون من کلاً خیلى اجتماعى نیستم و همیشه مجبورم وانمود کنم که هستم! و بخاطر همین، اینجا تنها جاییه که شخصیت واقعیمو نشون میدم و هیچ "نقاب" اى ندارم!! و خوب این خیلى بده که یهو بفهمى یکى که همیشه وبتو میخونده، از نزدیک میشناسدت و احتمالا همه چیرو واسه بقیه هم تعریف کرده :|||


پ. ن.: به جرعت میتونم بگم بیان بهترینه، صرفن بخاطر اون گزینه تنظیماتش که باعث میشه هیچ مرورگرى نتونه وبلاگت رو پیدا کنه  و تا وقتى دوس دارى، بنویسی و مخفى بمونى :)

پ. ن.٢: اسپارتاخووووسم بزرگ شده! :) 😍😍  [این]

[دُختَرِ هَيولا] [يكشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۱۷ ق.ظ]

#66 - لعنت...

در حالیکه بى اهمیت ترین چیزاى ممکن، مثل از قصد بودن آتش سوزى براى بى مسئولیت نشون دادن قالیباف دم انتخابات، ذهن ماها رو به خودش مشغول کرده، یه عده که معلوم نیست چند نفرن، دارن زیر آوار و تو گرد و خاک و تو دماى بالاى ٢٠٠ درجه خفه میشن، ذوب میشن و یه عده خونواده با چشماى گریون، منتظر یه خبر کوچیک از پدر/پسرین که دو شبه نیومده خونه...

[دُختَرِ هَيولا] [شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۱۶ ق.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan