از بیست و شیش دى نود و شیش.

داره ٢٦ دى ٩٦ میشه

آدما کوچیکن

هم خودشون

هم ذهنشون

هم تواناییاشون

هم حتا تموم دار و ندارشون

به لحاظ فیزیکى، جرم کل دار و ندار همه ى هفت در ده به توان نهُ نفرى که رو یه کره ى شیش در ده به توان بیست و چهار کیلوگرمى زندگى میکنن، یک میلیاردم جرم خورشید میشه

جرم خورشید به اندازه یک میلیونیم جرم سیاهچاله مرکزى کهکشانه

جرم خود کهکشان، تقریبن ده به توان یازده برابر جرم خورشیده!

و تازه این عدداى گنده که یه انسان نمیتونه تصور کنه ینى چقد، و تنها کارى که میتونه با این عددا بکنه اینه که با یه مداد رو یه کاغذ بنویسدشون، فقط یه قطرست در مقابل یه اقیانوس...

تو کجاى این دنیایى که بخاى مالک این دنیا رو تو اون قواعد بچگونه اى که اسمشو گذاشتى "علم" بگنجونى؟

مالک این دنیا تصمیم گرفته که تو باید وجود داشته باشى. باید جزوى از بازى باشى. حالا اینکه واسه قشنگتر شدن بازى بهت عقل داده دلیل نمیشه بخاى وجودیتشو زیر سوال ببرى..! عین جاذبه ى زمین ه. هست؛ چه بخاى چه نخاى.

بعضى وقتا یه اتفاقایى میذاره جلو روت. نه واسه اینکه باهات خصومت شخصى داره. نه. واسه اینکه آسودگى تو عدم توعه. باید در خروش باشى. باید یه بهونه جور کنه. که مجبور شى بهش پناه ببرى. مث یه اِهِم واسه صاف کردن گلوش. که آیلار من هستم. من دارم میبینمت. من دارمت. یادت نره!! یادت نره برا چى بهت هدیه دادم! یادت نره چرا از وجود خودم توت دمیدم! تو عددى نیستى که بخاى تصمیم بگیرى یه آدم باشه یا نباشه؛ این منم که اینجا تصمیم گیرنده م! این بازى ه منه. من چیزى میدونم که تو به مخیلت نمیگنجه. اصلن، من خودم تو رو آفریدم. قطعاً عقلم رسیده یه کارى کنم تو فک کنى هر کارى میکنم بهترین کار ه. این بازى منه. این دنیا مال منه، قطعن تویى که یکى از ارقام بى معنىِ این جهانى نمیتونى فک کنى کارى که من کردم اشتباهه. چون تو جزیى از منى. این صداى وجودت که میگه بهت اوضاع بى ریخته، به این دلیل به وجود اومده که تو کوچیکى. تو از بالا نمیتونى به همه چى نگا کنى. تو خودتو به آب و آتیش بزنى؛ با ریاضى تحول زمانى کیهان و شکل هندسى شو پیش بینى کنى؛ هررر کارى کنى کوچیکى و درکى از قضیه ندارى. تو فقط میتونى به عدد و رقم پناه ببرى. واسه همین کوچیکى. درکى از زیبایى بازى ندارى.

ولى من دارم بهت میگم. این بازى اى که به تو افتخار جزئى ازش بودن رو دادم زیباعه.

 چه تو پاهاتو بکوبى زمین و دستاتو مشت کنى و باهام حرف نزنى و لج کنى بگى خودم تنهایى از پس همه چى بر میام

چه دل به کار بدى و هرکارى گفتم بکنى و دم نزنى.


اگه الان فک میکنى این چه زندگى ایه که وسطش رها شدى، بخاطر اینه که

تو یه موجود سه بعدى اى، محدود به فضا و زمان. نمیتونى آینده رو ببینى.

ولى من میبینم. خیلى بهتر از تو.

تو جزیى از منى

و من بزرگتر از تو عم.

و من فکر میکنم که این بازى اى که راه انداختم چیز زیباعیه

پس تو عم قطعن در نهایت همین فکرو خواهى کرد

چون، میدونى که، توجزئى از منى.

*

بیست و شیش دى نود و شیش شد. میدونى خدا؟؟ این بار ازت چیزى نمیخام. فقط میخام، اون جاى همیشگیم تو بغلتو صاف و صوف کنى، بعد با لبخند دستاتو از هم باز کنى و بذارى بیام توش.

مث بچگیام که بابام از زیر لحاف برام "جاى بغل کردن" درست میکرد.

[The Moonwalker] [سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۲۳ ق.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan