آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

داشتم حس عجیب غریب دیشبم رو براى نون تعریف مى کردم.
دیشب که داشتم مى خوابیدم، قبل خواب lovely رو پلى کردم. و عجیب غریب ترین حس ممکنو بهم داد. حس پاییز سال اولِ راهنمایى رو. انگار که این چار تا پاییز نفرت بارِ آخرى نبوده باشن.
اولین سال راهنمایى، رفیقاى زیادى نداشتم. همیشه زنگ تفریحا یا تو کتابخونه بودم یا یه گوشه از مدرسه مشغول خوندن. آرامشم عجیب بود. تنها بودن رو دوست داشتم. اینکه کسى مزاحمم نشه رو. تنها رفیقم همین "نون" بود که ازش حرف مى زنم؛ که مدرسه ش با من فرق داشت. همیشه در حال ساختنِ ادامه ى داستانهام تو ذهنم بودم. تو کیفم کلى دفترچه بود که تو هر کدوم یه داستان خود نوشته، نیمه کاره مونده بود. چهارشنبه که میشد، با یه ذوق زیادى منتظر مامانم میموندم که بیاد دنبالم؛ بعد میرفتم خونه و یه عالم کتاب منتظرم بودن که بخونمشون. انگار فقط من بودم و اونا.
حالا که یه کتاب ناخونده از اون سالها رو برداشته م و دوباره دارم داستان ترسناک مى خونم، حالا که دوباره هوا هواى اون پاییز شده، حالا که دوباره بیشتر از همه "نون" ه که دوست دارم باهاش از هرچیزى حرف بزنم، حالا که دوباره کسى رو پیدا کرده م که حسى بهش دارم [این اتفاق با این بار، فقط دو بار تو زندگیم افتاده؛ باید تو یه پست مجزا راجع بهش حرف بزنم بعداً:))]، انگار دوباره همون آى لارِ سابقِ اصلى شده م. همون core اى که مدت زیادى پشت پوسته هاى دیگه پنهون شده بود. انگار دوباره خودم شده م. و دیگه تنهایى آزارم نمیده. 
و قسم مى خورم این بار دیگه نمى ذارم هیچ چیزى باعث بشه خودِ واقعیم پنهون بشه. 

خدا پاییز
و هواى بهترینشو
و قسمتِ شرقىِ آسمونش موقع نصفه شب بیداریهاى منو
و شبهاى بلندشو 
از ما نگیره.
رفاقتاى پنج شیش ساله رو هم.
[The Moonwalker] [يكشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۷ ب.ظ]
Designed By Aylar          Script writing by Erfan Powered by Bayan